<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>روزهای کم رنگ | Pale Days</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.paledays.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.paledays.com/atom.xml" />
    <id>tag:www.paledays.com,2008-01-31://1</id>
    <updated>2008-12-07T22:54:20Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type Pro 4.2-en</generator>

<entry>
    <title>عصر با «ح...»...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.paledays.com/archives/2008/12/evening-with-h.php" />
    <id>tag:www.paledays.com,2008://1.285</id>

    <published>2008-12-07T22:42:15Z</published>
    <updated>2008-12-07T22:54:20Z</updated>

    <summary>امروز عصر با «ح...» بودم...امروز، روز سرنوشت ساز و روز بسيار بدي براش بود...بعد از شش ماه دوندگي و اومدن و رفتن، و از همه بدتر بلاتكليفي و اضظراب و استرس...خيلي راحت بهش گفته بودن كه شما سربازي...معافيت به شما...</summary>
    <author>
        <name>Silence</name>
        <uri>http://paledays.com</uri>
    </author>
    
        <category term="01-diary" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.paledays.com/">
        <![CDATA[امروز عصر با «ح...» بودم...<br />امروز، روز سرنوشت ساز و روز بسيار بدي براش بود...<br />بعد از شش ماه دوندگي و اومدن و رفتن، و از همه بدتر بلاتكليفي و اضظراب و استرس...خيلي راحت بهش گفته بودن كه شما سربازي...معافيت به شما تعلق نمي گيره...<br />تو ظاهر مي خنديد...اما حالش خوب نبود...گيج مي زد...منگ بود...<br />منم هي شِر و وِر گفتم...اما افاقه نكرد...<br />حق داشت...اگه من بودم از اون بدتر مي شدم شايد...<br />يهو زندگيش از اين رو به اون رو شد...به قول خودش:<br /> <blockquote><p>با اين جوابي كه امروز به من دادن، سرنوشتم عوض مي شه و زندگيم كامل از اين رو به اون رو مي شه<br /></p></blockquote>حق داشت...اگه معاف مي شد شايد واقعاً زندگيش با الآني كه معاف نشده فرق مي كرد...بگذريم از اينكه اين مدت بلاتكليف بود...كلي استرس و فشار رو متحمل بود...<br />چي بگم؟!؟!...<br />]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>تغيير قالب...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.paledays.com/archives/2008/12/change-template.php" />
    <id>tag:www.paledays.com,2008://1.284</id>

    <published>2008-12-07T07:47:18Z</published>
    <updated>2008-12-07T07:57:19Z</updated>

    <summary>خوب...يه مدت بي حوصله بودم...حوصله نوشتن نداشتم...(هنوز هم هستم...)...يه مدت هم چيزي نبود كه بنويسم...يه مدت هم كه دسترسي به اينجا نداشتم براي نوشتن...از اينا بگذرم...بعد از مدت زيادي بالاخره قالب رو تغيير دادم...چيز خاصي نداره...ساده ست...يه برنامه هايي دارم...اگه...</summary>
    <author>
        <name>Silence</name>
        <uri>http://paledays.com</uri>
    </author>
    
        <category term="01-diary" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.paledays.com/">
        <![CDATA[خوب...يه مدت بي حوصله بودم...حوصله نوشتن نداشتم...(هنوز هم هستم...)...<br />يه مدت هم چيزي نبود كه بنويسم...<br />يه مدت هم كه دسترسي به اينجا نداشتم براي نوشتن...<br />از اينا بگذرم...<br />بعد از مدت زيادي بالاخره قالب رو تغيير دادم...چيز خاصي نداره...ساده ست...<br />يه برنامه هايي دارم...اگه حس ش بمونه و حوصله ش هم بياد...عمليش مي كنم...<br />يه سري كار دارم...از چند ماه پيش...هنوز تموم نشده...اونا رو هم بايد تموم كنم...<br />فعلاً قالب اينجا رو تموم كردم...تا بقيه رو هم اگه حوصله ش بياد شروع كنم...<br /> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>فاشيسم...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.paledays.com/archives/2008/09/fascism.php" />
    <id>tag:www.paledays.com,2008://1.282</id>

    <published>2008-09-18T19:50:47Z</published>
    <updated>2008-09-26T20:56:05Z</updated>

    <summary>فاشيسم ( Fascism ): گونه اي از ديكتاتوري اين اصطلاح در حال حاضر عنواني است براي تمام رژيم هايي كه بر محور ديكتاتوري و ترور حركت مي كنند اما بنيان آن جنبشي مي باشد كه در سال 1919 به رهبري...</summary>
    <author>
        <name>Silence</name>
        <uri>http://paledays.com</uri>
    </author>
    
        <category term="03-phrase" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.paledays.com/">
        <![CDATA[<p>فاشيسم ( Fascism ): گونه اي از ديكتاتوري</p>
<p>اين اصطلاح در حال حاضر عنواني است براي تمام رژيم هايي كه بر محور ديكتاتوري و ترور حركت مي كنند اما بنيان آن جنبشي مي باشد كه در سال 1919 به رهبري موسو ليني در ايتاليا به راه افتاد و به قدرت رسيد. ( 1992 )</p>
<p>بُن و ريشه فاشيسم گرفته شده از واژه ايتالياي فاشيسمو ( Fascismo ) مي باشد و فاشيسمو از واژه فاشس ( Fasces ) زبان لاتين اخذ شده كه نام تبري بوده كه بر گِرد دسته آن تبر، ميله هايي مي بستند و نماد قدرت در پيشاپيش فرمانروايان روم حمل مي كرده اند، موسوليني اين علامت را براي نماد حزب فاشيست ايتاليا برگزيد.</p>
<p>فاشيسم ملغمه اي است از عقايد مختلف سياسي كه بر خلاف مكتب هاي سياسي بايد گفت «خلق الساعه» است يعني در شكل گيري فاشيسم، چون ديگر مكاتب، زمينه سازي قبلي و تفكر و انديشه و نظريه پردازي از قبل تعيين شده اي وجود نداشت، عده اي گرد هم آمده و به رهبري يكي از افراد خود قدرتي به دست آوردند و بعد متوجه شدند كه نياز به يك فلسفه و يك ايدئولوژي خاص دارند كه بتوانند افكار عمومي را با آن توجيه نمايند و بر همين اساس به جستجو پرداخته و از هر انديشه، فاكتوري را كه همخواني با ذهن آنها داشت گرفته و وارد فلسفه خود نمودند.</p>
<p>به طور خلاصه فاشيسم عبارت است از روشي از حكومت كه در حد افراط، حالت استبدادي دسته جمعي ( توتالير) و انقلابي دارد و براي تمامي جنبش هاي قدرت باور مثل: نازيسم ( آلمان )، فالانژيسم ( اسپانيا )، گارد آهنين ( روماني ) و ديگر جنبش هاي همانند به كار مي رود.هدف فاشيسم برقراري دولت قدرتمندي است كه در آن فقط يك حزب فاشيست انحصار قدرت را در دست داشته باشد و يك رهبر با ويژگي قدرتمندانه و ديكتاتوري بر آن حكومت كند، وجه مشترك تمام قدرت هاي فاشيست؛ پرستش زور و قدرت و بزرگداشت جنگ و دست يابي به قدرت است، لباس هاي متحد الشكل ( يونيفرم )، رده بندي ها، سلام و رژه هاي نظامي و نظامي گونه از خصوصيت هاي فاشيسم است.</p>
<p>فرهنگ تفسيري ايسم ها - محمد حاجي زاده</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حقيقت قبل از مرگ...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.paledays.com/archives/2008/08/truth-before-die.php" />
    <id>tag:www.paledays.com,2008://1.272</id>

    <published>2008-08-06T21:02:55Z</published>
    <updated>2008-08-08T23:11:14Z</updated>

    <summary>به دار آويختن يعقوب مهرنهاد خيل عظيمي از نوشته ها و تحليل ها و اظهار نظر هاي وبلاگستان رو به دنبال داشت... عده اي مخالفت خودشون رو با مجازات اعدام ابراز كردن و عده اي هم به موافقت با مجازات...</summary>
    <author>
        <name>Silence</name>
        <uri>http://paledays.com</uri>
    </author>
    
        <category term="02-out of confine" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.paledays.com/">
        <![CDATA[<p>به دار آويختن يعقوب مهرنهاد خيل عظيمي از نوشته ها و تحليل ها و اظهار نظر هاي وبلاگستان رو به دنبال داشت...<br />
عده اي مخالفت خودشون رو با مجازات اعدام ابراز كردن و عده اي هم به موافقت با مجازات اعدام مطلب نوشتن...<br />
اين وسط عده اي پا رو فراتر گذاشتن...<br />
در مورد دو گروه اول نمي خوام نظري بدم...</p>
<p>اما اين گروه سوم...كه <b>اعدام يعقوب مهرنهاد رو درست و عادلانه مي دونن</b>...و در پاره اي از موارد ابراز خرسندي هم كردن...اين گروه حكم اعدام آقاي مهرنهاد رو به دليل وجود رابطه ايشون با يك گروهك تروريستي، حكمي عادلانه مي دونن...</p>
<p>يك سوال توي ذهنم شكل گرفته...و از بعضي از افراد همون گروه سوم هم سوالم رو پرسيدم...اما يا پاسخي ندادن...يا پاسخ ها بي ربط بود...</p>
<p>سوال اينه....«كه از كجا مي دونيد كه شخص مورد نظر با گروهك ياد شده در ارتباط بوده؟...طبق كدوم سند و مدرك؟...»...</p>
<p>فقط به اين دليل كه چند تا رسانه و خبرگزاري بدون ارايه هيچ مدركي از ارتباط اين شخص با گروهك تروريستي خبر دادن؟...يا به دليل اينكه در <b>دادگاه غير علني و سوال برانگيزي</b>، كه هنوز <b>صلاحيت دستگاه مادرش زير سواله</b>، چنين اتهامي به شخصي زده شده و حتي براي روشن شدن افكار عمومي هيچ صحبتي از موضوع نشد؟...آيا به اين دلايل مي شه اكتفا كرد و كسي رو متهم كرد و اتهام رو اثبات و براي اون حكم داد و اون حكم رو اجرا كرد؟...</p>
<p>يك سوال ديگه هم اين بين وجود داره...كه «چرا دادگاه همچين كسي كه به اون اتهام ارتباط با يك گروهك تروريستي زده مي شه به صورت علني برگزار نشده؟...»...</p>

<p>اين وسط جان يك انسان گرفته شد...به حق يا نا به حق...انساني كه گناه كار بود يا نبود...انساني كه واقعاً جرمي رو مرتكب شده بود يا برچسب به اون زده بودن...<b>عادلانه يا ناعادلانه</b>...اما...<br />
اما...بهتره تا از چيزي اطمينان حاصل نكرديم در موردش با اطمينان نظر نديم...<b>مخصوصاً وقتي پاي آبرو و جان افراد در ميان باشه</b>...</p>
<p>يعقوب مهرنهاد <b>ديگه زنده نيست</b>...<b>كه از خودش دفاع كنه</b>...كه<b> حقايق</b> رو عنوان كنه و بگه آيا ارتباطي با گروهك تروريستي در ميان بوده يا نبوده...با ابراز ناراحتي يا ابراز خرسندي از اعدام هم، يعقوب مهرنهاد زنده نخواهد شد...اما بهتره از تعصبات بي جا دوري كنيم...از طرفداري هاي كوركورانه...از مخالفت هاي بي پايه و اساس...<b>شايد بار ديگه بشه جلوي مرگ يعقوب مهرنهاد ديگه اي، قبل از روشن شدن حقيقت، گرفته بشه</b>...</p><br /><br />
مرتبط:...<br />
<a href="http://shirva.blogspot.com/2008/08/blog-post_9393.html">ما وبلاگ نويسيم نه سازمان حقوق بشر</a><br />
<a href="http://1hamidreza.blogspot.com/2008/08/blog-post_4197.html">مساله مخالفت كوركورانه با اعدام نيست مساله دادگاه عادلانه است!</a><br />
<a href="http://after-rain.persianblog.ir/post/161">یک" مرد" می خواهم...</a>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>رسيديويسم...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.paledays.com/archives/2008/08/recidivism.php" />
    <id>tag:www.paledays.com,2008://1.270</id>

    <published>2008-08-06T10:38:46Z</published>
    <updated>2008-08-06T11:17:36Z</updated>

    <summary>رسيديويسم (Recidivism) : واپس گرايي حالت و عملي را گويند كه بايد متوقف مي شده اما دوباره تكرار شده است، يعني دوباره رجعت كردن به عمل گذشته، مثل كسي كه اعتياد را ترك كرده و مجدداً روي مي آورد به...</summary>
    <author>
        <name>Silence</name>
        <uri>http://paledays.com</uri>
    </author>
    
        <category term="03-phrase" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.paledays.com/">
        <![CDATA[<p>رسيديويسم (Recidivism) : واپس گرايي</p>
<p>حالت و عملي را گويند كه بايد متوقف مي شده اما دوباره تكرار شده است، يعني دوباره رجعت كردن به عمل گذشته، مثل كسي كه اعتياد را ترك كرده و مجدداً روي مي آورد به اعتياد و يا خلافي را مرتكب شده و مجدداً همان عمل را يا نوع ديگر آن را مرتكب مي شود و بر شدت خلاف خود مي افزايد.</p>
<p>فرهنگ تفسيري ايسم ها - محمد حاجي زاده</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>كميك هاي گارفيلد...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.paledays.com/archives/2008/08/garfields-comics.php" />
    <id>tag:www.paledays.com,2008://1.265</id>

    <published>2008-07-31T22:00:34Z</published>
    <updated>2008-07-31T22:16:50Z</updated>

    <summary>امروز اتفاقي وارد يه سايت شدم...سايت (يا شايدم وبلاگ) «كميك هاي گارفيلد»...من در سایت www.garfield.ir برای اولین بار اقدام به ترجمه ی کمیک استریپ های گارفیلد کرده م. کمیک ها دقیقاً از اولین شماره گارفیلد شروع شده ن و سعی...</summary>
    <author>
        <name>Silence</name>
        <uri>http://paledays.com</uri>
    </author>
    
        <category term="01-diary" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.paledays.com/">
        <![CDATA[امروز اتفاقي وارد <a href="http://www.garfield.ir/">يه سايت</a> شدم...<br />سايت (يا شايدم وبلاگ) «<a href="http://www.garfield.ir/">كميك هاي گارفيلد</a>»...<br /><blockquote><p>من در سایت www.garfield.ir برای اولین بار اقدام به ترجمه ی کمیک استریپ های گارفیلد کرده م. کمیک ها دقیقاً از اولین شماره گارفیلد شروع شده ن و سعی کرده م تقریباً بیشتر کمیک ها رو ترجمه کنم. این سایت در اولین ساعات هر روز، به روز می شه.<br />

کمیک ها:
<br />
تمام کمیک هایی که اینجا ترجمه می شه اورجینال هستن و هیچ دخل و تصرفی جز ترجمه تو اونها صورت نگرفته. می تونین امضای جیم دیویس رو زیر تمام کمیک ها ببینید.<br /></p></blockquote>ايده كار برام جالب بود...نظم جالبي هم داره...هر روز سر يه ساعت خاص آپديت مي شه...<br />طراحي سايت هم برام جالب بود...ساده...با امكانات جالب...<br /> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>ليبراليسم...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.paledays.com/archives/2008/07/liberalism.php" />
    <id>tag:www.paledays.com,2008://1.263</id>

    <published>2008-07-29T07:30:47Z</published>
    <updated>2008-07-29T07:45:18Z</updated>

    <summary>ليبراليسم (Liberalism): آزادي خواهي به مجموعه‌ ي روش ها و سياست ‌هايي گفته مي شود كه براي فراهم نمودن آزادي هر چه بيشتر فرد به كار مي رود، پيروان اين ايدئولوژي را «ليبرال» گويند. در مفهومي وسيع تر ليبراليسم در...</summary>
    <author>
        <name>Silence</name>
        <uri>http://paledays.com</uri>
    </author>
    
        <category term="03-phrase" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.paledays.com/">
        <![CDATA[<p>ليبراليسم (Liberalism): آزادي خواهي</p>
<p>به مجموعه‌ ي روش ها و سياست ‌هايي گفته مي شود كه براي فراهم نمودن آزادي هر چه بيشتر فرد به كار مي رود، پيروان اين ايدئولوژي را «ليبرال» گويند.</p>
<p>در مفهومي وسيع تر ليبراليسم در ابتدا بر اين اعتقاد بود كه انسان آزاده به دنيا آمده و صاحب اختيار و اراده است و بايد مجاز باشد خود را به هر اندازه كه ممكن است پرورش دهد، تلاش نخست ليبراليسم بر بيزاري از قدرت خودسرانه (استبداد) بود و بيان آزادي عقايد شخصي، ليبرال‌هاي اروپايي آغازين اغلب شكاك و ضد دين بودند.</p>
<p>اين فلسفه و مسلك از اواخر قرن 18 و 19 در انگلستان به ظهور رسيد . پيشوايان آن عبارت بودند:<br />
جرمي بنتهام ( جرمي بنتام)- جيمز ميل - جان استوارت ميل و هيل گرين.</p>
<p>يكي از اصول اساسي (ليبراليسم) هواداري از آزادي فعالانه است، يعني اينكه فرد فرصت آن را داشته باشد كه با پرورش آزادانه ي توانمندي هاي خود و همچنين بازگويي آزادنه عقايد خود موجبات رشد و كمال خود را فراهم آورد و از اين راه براي كل جامعه سودمند باشد.</p>
<p>ليبراليسم با افت و خيزهايي همراه بوده و بخصوص ليبراليسم اقتصادي، كه استقلال افراد در سوداگري و مبالات شخصي مشكلاتي را در پي داشت و با فلسفه‌ي بورژوا تقريباً همخوان بود كه نهايتاً منجر به اين شد كه طرفداران افكار ليبرال به دو گروه تقسيم شوند، گروهي محافظه كار (ليبراليسم - كنسرواتيسم) و طرفدار حفظ وضع موجود و گروهي متمايل به سوسياليسم (ليبراليسم سوسياليسم)، كه تملك كارخانجات را از آن دولت مي خواستند براي جامعه.</p>
<p>ليبراليسم كه در آغاز يك جنبش انقلابي و ضد كليسا و ضد استبداد بود و در حال حاضر جزئي از سنت فكري محافظه كاري غربي است و دو حزب بزرگ آمريكا زير نفوذ آن قرار دارند، در ايالات متحده امريكا كه حزب قوي چپ وجود ندارد سياست مداراني را «ليبرال» مي گويند كه داراي افكار نزديك به چپ و هوادار اصلاحات اجتماعي و اقتصادي باشند.</p>
<p>فرهنگ تفسيري ايسم ها - محمد حاجي زاده</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>بعد از مدتي...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.paledays.com/archives/2008/07/after-awhile.php" />
    <id>tag:www.paledays.com,2008://1.225</id>

    <published>2008-07-03T19:00:00Z</published>
    <updated>2008-07-04T21:09:00Z</updated>

    <summary>يه مدتيه كه ناي هيچ كاري رو ندارم...البته يه سري كارها رو بنا به دليل اجبار و معذورات انجام مي دادم...اما خب كار اجباري اجباريه...هرچند كه مي شه از اونم سر باز زد...نوشتن اجباري نيست...نوشتن اختياريه...اين مدت حوصله نوشتن رو...</summary>
    <author>
        <name>Silence</name>
        <uri>http://paledays.com</uri>
    </author>
    
        <category term="01-diary" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.paledays.com/">
        <![CDATA[يه مدتيه كه ناي هيچ كاري رو ندارم...<br />البته يه سري كارها رو بنا به دليل اجبار و معذورات انجام مي دادم...اما خب كار اجباري اجباريه...هرچند كه مي شه از اونم سر باز زد...<br />نوشتن اجباري نيست...نوشتن اختياريه...اين مدت حوصله نوشتن رو هم نداشتم...الآن هم تقريباً همين طورم...اما فعلاً حس نوشتن نسبت به حس ننوشتن برتري پيدا كرده و الآن دارم مي نويسم...<br />حرف براي نوشتن كم نبود...موضوع زياد...اما خب...<br />فعلاً بي كار تو خونه نشستم...<br />يه سري كارها و برنامه ها مد نظرم هست(شايدم بود...)...اما يا حس انجامش نيست...يا اگه حسش باشه...به محض شروع يه اتفاقي مي افته...يه چيزي پيش مياد كه تخليه مي شم...<br />بي حوصله...بي هدف...<br /> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>فاز دوم مانور تمريني طرح امنيت اجتماعي...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.paledays.com/archives/2008/06/second-part-of-amniyat-ejtemai-manoeuvre.php" />
    <id>tag:www.paledays.com,2008://1.223</id>

    <published>2008-06-15T20:08:14Z</published>
    <updated>2008-06-15T20:47:03Z</updated>

    <summary><![CDATA[جالبه...وقتي يه دختر با اختيار خودش و نه از روي اجبار، بلكه طبق خواسته خودش...نه از روي فشار&nbsp; و در تنگنا قرار گرفتن، كه از روي اختيار...به خاطر طبيعتش (طبيعت هر انسان...چه پسر و چه دختر...) و با تمام وجود،...]]></summary>
    <author>
        <name>Silence</name>
        <uri>http://paledays.com</uri>
    </author>
    
        <category term="01-diary" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="02-out of confine" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.paledays.com/">
        <![CDATA[جالبه...<br />وقتي يه دختر با <b>اختيار خودش</b> و <b>نه از روي اجبار</b>، بلكه طبق خواسته خودش...نه از روي <b>فشار&nbsp; و در تنگنا قرار گرفتن</b>، كه از روي اختيار...به خاطر طبيعتش (طبيعت هر انسان...چه پسر و چه دختر...) و با تمام وجود، تن به يه پسر مي ده...حاضر مي شه به خاطر چيزي كه فقط خودش مي دونه، كلي حرف پشت سرش بياد...و به قول حضرات عفتش رو لكه دار كنه...و شايد زندگي آينده ش توي اين مملكت رو مختل كنه...و در موارد زيادي هم به باد بده...ملتي كاسه داغ تر از آش مي شن...دايه دلسوزتر از مادر مي شن...توي بوق و كرنا مي كنن كه: "آي خترك خلاف شرع انجام داد"..."دخترك هو*س باز بود"..."دختر بي عفت بود"..."لاابالي و لاقيد بود"...بگذريم كه هيچ گاه پيكان اين <b>خزولات</b> به سمت پسر نمي چرخد...<br />عده اي وكيل <b>قانوني نا نوشته</b>، مي شن...قانوني كه نمي دونم از كجا اومده...و تا كجا ادامه داره و تا كجا اجازه تجاوز به حريم خصوصي افراد رو مي ده...و تا كجا توهين به شان يك انسان رو آزاد مي ذاره...و تا كجا صلب آزادي هاي يه انسان آزاده رو ادامه مي ده...<br />عده اي كه وظيه خودشون مي دونن كه ملت رو به راه راست هدايت كنن...وظيفه خودشون مي دونن كه گناه كار از ديد خودشون، رو، مجازات كنن...<br />عده اي خودشون رو <b>حافظ</b> دختران و خواهران و مادران ما مي دونن...خودشون رو <b>حافظ امنيت</b> مي دونن...به خودشون جرات برقراري امنيت در سطح اجتماع رو مي دن...نه هر امنيتي...فقط امنيتي كه به جنسي غير از پسران و مردان، ختم مي شه...امنيت اجتماع رو در لباس يه زن مي بينن...امنيت رو در صلب آزادي ها و حقوق طبيعي افراد مي دونن...در <b>تجاوز به حريم شخصي</b> افراد مي دونن...<br />جالبه...البته جالب تره...<br />كه سردار بزرگ اسلام...سردار زارعي...رو در حال ارشاد و امر به معروف كردن 6 زن دستگير مي كنن...كك حضرات هم نمي گزه...سردار بزرگ اسلام و ايران و جمهوري اسلامي رو بي خبر عزل مي كنن...بي خبر محاكمه مي كنن...چرا؟!؟!...چرا وقتي سردار عر*يان، <b>ملتي رو ارشاد مي كرد</b>...<b>از ملتي حفاظت مي كرد</b>...<b>امنيت اجتماعي جامعه اي رو برقرار مي كرد</b>...توي بوق و كرنا مي كردن...تقدير مي شد...همه جا صحبت مي شد...توي رسانه به ظاهر ملي كلي تقدير و تشكر مي شد و از رشادت هاي حضرات صحبت ها مي شد...اما وقتي قرار به محاكمه همين شخص، به دليل جرمش مي شه...همه چيز يهو خاموش مي شه...دوربينا از كار مي افتن...روزنامه ها جوهري براي چاپ ندارن...<br />جالبه...جالب تره...جالب تر از همه هم شده...<br />يه دختر رو در وضعيتي كه در حالت عادي، پايه هاي اسلام و حكومت رو به خطر ميندازه، امنيت جامعه كه چه عرض كنم، امنيت ملي رو هم به باد مي ده ( از ديد حضرات امنيتي...)...از اتاق معاون فرهنگي و دانشجويي يه دانشگاه بيرون مي كشن...<br />شما كه برآورده شدن نيازهاي طبيعي يه انسان رو، وقتي خود شخص در كمال سلامت و از روي عقل و با خواسته خودش با شخص مورد علاقه اش و نه از روي اجبار و در تنگنا بودن و با هر شخصي رو گناه مي دونيد...به دختر هزار برچسب مي چسبونيد...براي اين حركت چه جوابي داريد...<br />نكنه معاون فرهنگي، كه سن پدر دختر رو داره...شخص مورد علاقه دختره؟...يا شايد اين حركت از ديد حضرات نوعي حفاطت محسوب مي شه...شايدم تمريني براي ايجاد امنيت در سطح دانشگاه ها...يا شايد هم فاز دوم مانور تمريني،در ادامه مانور سردار عر*يان براي آمادگي براي ايجاد امنيت در سطح اجتماع، باشه و ملت بي خبر هستند...<br /><br />آقاي رادان...جناب...شما <b>به بهانه طرح جديد امنيت اجتماعي</b>...<b>لازم نيست </b>وارد <b>حريم خصوصي</b> شركت هاي <b>خصوصي</b> بشيد...<b>حريم عمومي مراكز دولتي رو بچسبيد</b>...<br />با اين وضعيت...به چه حقي به دختران و زنان گير مي ديد توي جامعه...به چه حقي اونا رو سوار ماشين هايي با آرم گشت ارشاد مي كنيد؟...<b>شماها كه خودتون گرگيد در لباس بره</b>...<br /><br />يه سوال هم من از ملتي بي بخار دارم...<b>نمي بينيد؟!</b>...<b>يا باور نمي كنيد؟!</b>...حتماً بايد اتفاق مشابهي براي خود شما بيفته تا باور كنيد...تا اجازه نديد هر كسي توي خيابون به دختر مردم گير بده؟!...<br />متاسفم...براي خودم...و براي اين ملت...<br />]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>يه كم قاطي...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.paledays.com/archives/2008/06/a-little-mixed.php" />
    <id>tag:www.paledays.com,2008://1.221</id>

    <published>2008-06-06T05:59:08Z</published>
    <updated>2008-06-06T06:09:36Z</updated>

    <summary>يه خورده همه چيز قاطي شده...از اون ور 2 واحد ناقابل مونده و وسوسه ثبت نكردن نمره...از اين ور ادامه تحصيل...آري...خير...؟!؟!...اگر آري نشستن و خوندن براي ادامه همين رشته فعلي...يا نه خوندن براي ادامه در رشته ديگه...اگر نه...كلي حالت پيش...</summary>
    <author>
        <name>Silence</name>
        <uri>http://paledays.com</uri>
    </author>
    
        <category term="01-diary" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.paledays.com/">
        <![CDATA[يه خورده همه چيز قاطي شده...از اون ور 2 واحد ناقابل مونده و وسوسه ثبت نكردن نمره...<br />از اين ور ادامه تحصيل...آري...خير...؟!؟!...اگر آري نشستن و خوندن براي ادامه همين رشته فعلي...يا نه خوندن براي ادامه در رشته ديگه...<br />اگر نه...كلي حالت پيش مياد...كه علاقه اي ندارم در حال حاضر بهش فكر كنم...<br />از اين طرف هم يه سري پروژه و كار انجام نداده هست...كه بدم نمياد شروع كنم...اما خب...چرا شروع نمي كنم...خودمم نمي دونم...<br />يكيش طراحي لوگو براي « <a target="_blank" title="Harmony Age" href="http://www.harmonyage.com/">Harmony Age</a> »...بايد يه لوگو براي « <a target="_blank" title="Harmony Age" href="http://www.harmonyage.com/">Harmony Age</a> » طراحي كنم...كه هم به عنوان آرم سايت استفاده بشه...و هم بشه در لوگوهاي تبليغاتي از اون استفاده كرد...به عبارتي يه لوگو كه معرف سايت باشه...<br />يكي ديگه هم طراحي و پياده سازي يه مجله سينماييه...كه يه مدت وقتم رو كامل پر مي كنه...اما خوب مي دونم كه اين پروژه با بقيه كارهايي كه تا امروز انجام دادم تفاوت داره...يه كار تقريباً كامل و حرفه اي هستش...يه كم وقت مي بره تكميل و پياده سازي اين كار...اما فكر كردن به نتيجه كار هم در نوع خودش برام جالبه...<br />يكي ديگه هم طراحي يه كار شخصي براي خودمه...گويا روي اين يكي يه خورده زيادي وسواس دارم...<br />از اون طرف همكاري با بچه هاي مووبل تايپ هم هست...<br />و چند تا كار كه چندين ماهه پشت گوش انداختم...<br />يه سري برنامه هم براي خودم داشتم و دارم...كه همچنان جلوي چشمم وول مي خوره...و از اونجايي كه در حال حاضر از داشتن هر گونه ثباتي معذورم...احتمال بي خيال شدن خيلي از موارد بالا بسيار بالاست... ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>Harmony age...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.paledays.com/archives/2008/05/harmony-age.php" />
    <id>tag:www.paledays.com,2008://1.220</id>

    <published>2008-05-31T17:59:27Z</published>
    <updated>2008-05-31T22:38:05Z</updated>

    <summary>بالاخره پروژه اي كه چند وقت قبل بحثش رو كرده بودم...تموم شد تقريباً...البته هنوز بتا هستش...كه بعدها از بتا هم در خواهد آمد...Harmony Age ......</summary>
    <author>
        <name>Silence</name>
        <uri>http://paledays.com</uri>
    </author>
    
        <category term="01-diary" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.paledays.com/">
        <![CDATA[بالاخره <a href="http://www.paledays.com/archives/2008/05/the-old-project.php">پروژه اي</a> كه چند وقت قبل بحثش رو كرده بودم...تموم شد تقريباً...<br />البته هنوز بتا هستش...كه بعدها از بتا هم در خواهد آمد...<br /><b><a target="_blank" href="http://www.harmonyage.com/">Harmony Age</a> </b>...<br /><br /><br /> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>«داوينچي كد»...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.paledays.com/archives/2008/05/the-da-vinchi-code.php" />
    <id>tag:www.paledays.com,2008://1.218</id>

    <published>2008-05-29T22:26:05Z</published>
    <updated>2008-05-29T23:31:32Z</updated>

    <summary><![CDATA[چند روز پيش كتاب «كد داوينچي» (The Da Vinci Code) رو خوندم...كتاب جذابي بود...هر چند نسبت به كتاب قبلي كه از «دن بروان» (Dan Brown) خونده بودم...يعني «شياطين و فرشتگان» (Angels &amp; Demons) انتظار بيشتري داشتم...نمي دونم چرا...اما اون كتاب...]]></summary>
    <author>
        <name>Silence</name>
        <uri>http://paledays.com</uri>
    </author>
    
        <category term="01-diary" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.paledays.com/">
        <![CDATA[چند روز پيش كتاب «<a target="_blank" href="http://www.danbrown.com/novels/davinci_code/reviews.html">كد داوينچي</a>» (<a target="_blank" href="http://www.danbrown.com/novels/davinci_code/reviews.html">The Da Vinci Code</a>) رو خوندم...<br />كتاب جذابي بود...<br />هر چند نسبت به كتاب قبلي كه از «<a target="_blank" href="http://www.danbrown.com/meet_dan/index.html">دن بروان</a>» (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Dan_Brown">Dan Brown</a>) خونده بودم...يعني «<a target="_blank" href="http://www.danbrown.com/novels/angels_demons/reviews.html">شياطين و فرشتگان</a>» (<a target="_blank" href="http://www.danbrown.com/novels/angels_demons/reviews.html">Angels &amp; Demons</a>) انتظار بيشتري داشتم...نمي دونم چرا...اما اون كتاب به نظرم جذاب تر ميومد...و ارتباط بيشتري با كتاب برقرار كرده بودم...و به راحتي مي تونستم فضاي كتاب رو تصوير كنم...شايد هم به خاطر ترجمه اين دو كتاب بود...<br />كتاب جالب و در نوع خودش عجيبي بود...<br />بر خلاف كتاب قبلي كه بعضي مواقع نشانه هايي از تخيلي بودن رو در خودش داشت...اين كتاب اين جوري نبود...و همين عجيبش كرده بود...<br />مواردي كه توي كتاب ذكر شده بود...و توضيحاتي كه براي هر كدوم از اون موارد داده شده بود...در نوع خودش خيلي جالب بود و به عجيب تر شدن كتاب كمك مي كرد...رفرنس هايي كه براي توضيح و اثبات بعضي از اتفاقات و سير داستان ميومد...و پاورقي هايي كه برگرفته از رفرنس هاي معتبر بود...خيلي جالب بود...رفرنس هايي نظير انجيل هاي مختلف...<br />نماد هاي مطرح شده در طي داستان...و بازي با اين نماد ها...توضيح اين نماد ها...پيشينه تاريخي اونها...هر كدوم به نوبه خودش خوندني بود...<br />مسائلي كه گفتم...و خود داستان و طرز بيانش به قدري عجيب بود...كه بعد از اتمام كتاب اين فكر توي ذهنم اومده كه داستان اين كتاب واقعيه...و چنين چيزي وجود داره...<br />بعد از اتمام كتاب سخت راغب بودم كه فيلمش رو هم ببينم...فيلم رو هم ديدم...اما خب تغييراتي نسبت به كتاب، در فيلم داده شده بود...كه به نظرم اصلاً جالب نبود...و كلاً انتظار بيشتري هم از فيلم داشتم...و اينكه به نظرم «تام هنكس» براي بازي نقش «رابرت لانگدن»&nbsp; (Robert Langdon) مناسب نبود...<br />يه مساله ديگه هم بعد از خوندن اين دو كتاب برام خيلي جالب بود...كه شايد بعداً در موردش نوشتم...<br /><br />پ.ن:كتاب «<a target="_blank" href="http://www.danbrown.com/novels/deception_point/reviews.html">نقطه فريب</a>» (<a target="_blank" href="http://www.danbrown.com/novels/deception_point/reviews.html">Deception Point</a>)، از همين نويسنده رو شروع به خوندن كردم...<br />]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>قالب قديمي...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.paledays.com/archives/2008/05/old-template.php" />
    <id>tag:www.paledays.com,2008://1.217</id>

    <published>2008-05-26T21:33:17Z</published>
    <updated>2008-05-26T21:34:49Z</updated>

    <summary>نمي دونم چي شد...يهو به فكرم افتاد...وبلاگي كه قبلاً توش مي نوشتم و توي بلاگفا بود رو به روز كنم...البته به صورت ثبت موقت...كه فعاليتي از طرف من ثبت بشه...كه اون آدرس حذف نشه...وبلاگ رو باز كردم...با ديدن قالب كمي...</summary>
    <author>
        <name>Silence</name>
        <uri>http://paledays.com</uri>
    </author>
    
        <category term="01-diary" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.paledays.com/">
        <![CDATA[نمي دونم چي شد...يهو به فكرم افتاد...وبلاگي كه قبلاً توش مي نوشتم و توي بلاگفا بود رو به روز كنم...البته به صورت ثبت موقت...كه فعاليتي از طرف من ثبت بشه...كه اون آدرس حذف نشه...<br />وبلاگ رو باز كردم...<br />با ديدن قالب كمي ياد گذشته ها افتادم...<br />از ديدن قالب سير نمي شم...با اينكه قالبش با فايرفاكس مشكل داره...و توي فاير فاكس درست نمايش داده نمي شه...اما از ديدنش سير نمي شم...<br />وقتي به گرافيكش نگاه مي كنم...تعجب مي كنم...شايد گرافيك خاصي نداشته باشه...و زياد قوي هم نباشه...اما وقتي به گرافيك نگاه مي كنم...تعجب مي كنم...كه من اين رو طراحي كردم...<br />اگه وقت كنم...يه دستي بهش مي كشم كه توي فايرفاكس هم درست نمايش داده بشه...<br />اگه قالبش كمي تابلو نبود...شايد براي جايي استفاده مي كردم ازش...اما ديدن اون قالب...يعني امكان شناخته شدن...<br />و چون علاقه اي ندارم كه پاي يه عده به اينجا باز بشه...پس...<br /> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>بعد از بازي...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.paledays.com/archives/2008/05/after-the-game.php" />
    <id>tag:www.paledays.com,2008://1.216</id>

    <published>2008-05-23T19:13:26Z</published>
    <updated>2008-05-23T19:18:00Z</updated>

    <summary>بعد از بازي رو بايد بعد از بازي مي نوشتم...خوب ننوشتم...حوصله نداشتم...با اينكه نتيجه خوب بود...الآن هم ديگه نوشتن نداره...منچستر قهرمان شد......</summary>
    <author>
        <name>Silence</name>
        <uri>http://paledays.com</uri>
    </author>
    
        <category term="01-diary" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.paledays.com/">
        <![CDATA[بعد از بازي رو بايد بعد از بازي مي نوشتم...خوب ننوشتم...حوصله نداشتم...با اينكه نتيجه خوب بود...<br />الآن هم ديگه نوشتن نداره...<br />منچستر قهرمان شد...<br /> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>قبل از بازي...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.paledays.com/archives/2008/05/befor-the-game.php" />
    <id>tag:www.paledays.com,2008://1.215</id>

    <published>2008-05-21T18:05:10Z</published>
    <updated>2008-05-21T19:36:04Z</updated>

    <summary>فعلا حرفي براي گفتن نيست...مي رم بازي رو ببينم......</summary>
    <author>
        <name>Silence</name>
        <uri>http://paledays.com</uri>
    </author>
    
        <category term="01-diary" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en-US" xml:base="http://www.paledays.com/">
        <![CDATA[فعلا حرفي براي گفتن نيست...<br />مي رم بازي رو ببينم...<br /> ]]>
        
    </content>
</entry>

</feed>
