در دسته "01-diary" 44 پست وجود دارد.
دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۷
Monday, 8 December 2008
امروز عصر با «ح...» بودم...
امروز، روز سرنوشت ساز و روز بسيار بدي براش بود...
بعد از شش ماه دوندگي و اومدن و رفتن، و از همه بدتر بلاتكليفي و اضظراب و استرس...خيلي راحت بهش گفته بودن كه شما سربازي...معافيت به شما تعلق نمي گيره...
تو ظاهر مي خنديد...اما حالش خوب نبود...گيج مي زد...منگ بود...
منم هي شِر و وِر گفتم...اما افاقه نكرد...
حق داشت...اگه من بودم از اون بدتر مي شدم شايد...
يهو زندگيش از اين رو به اون رو شد...به قول خودش:

با اين جوابي كه امروز به من دادن، سرنوشتم عوض مي شه و زندگيم كامل از اين رو به اون رو مي شه

حق داشت...اگه معاف مي شد شايد واقعاً زندگيش با الآني كه معاف نشده فرق مي كرد...بگذريم از اينكه اين مدت بلاتكليف بود...كلي استرس و فشار رو متحمل بود...
چي بگم؟!؟!...
يكشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۷
Sunday, 7 December 2008
خوب...يه مدت بي حوصله بودم...حوصله نوشتن نداشتم...(هنوز هم هستم...)...
يه مدت هم چيزي نبود كه بنويسم...
يه مدت هم كه دسترسي به اينجا نداشتم براي نوشتن...
از اينا بگذرم...
بعد از مدت زيادي بالاخره قالب رو تغيير دادم...چيز خاصي نداره...ساده ست...
يه برنامه هايي دارم...اگه حس ش بمونه و حوصله ش هم بياد...عمليش مي كنم...
يه سري كار دارم...از چند ماه پيش...هنوز تموم نشده...اونا رو هم بايد تموم كنم...
فعلاً قالب اينجا رو تموم كردم...تا بقيه رو هم اگه حوصله ش بياد شروع كنم...
جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۷
Friday, 1 August 2008
امروز اتفاقي وارد يه سايت شدم...
سايت (يا شايدم وبلاگ) «كميك هاي گارفيلد»...

من در سایت www.garfield.ir برای اولین بار اقدام به ترجمه ی کمیک استریپ های گارفیلد کرده م. کمیک ها دقیقاً از اولین شماره گارفیلد شروع شده ن و سعی کرده م تقریباً بیشتر کمیک ها رو ترجمه کنم. این سایت در اولین ساعات هر روز، به روز می شه.
کمیک ها:
تمام کمیک هایی که اینجا ترجمه می شه اورجینال هستن و هیچ دخل و تصرفی جز ترجمه تو اونها صورت نگرفته. می تونین امضای جیم دیویس رو زیر تمام کمیک ها ببینید.

ايده كار برام جالب بود...نظم جالبي هم داره...هر روز سر يه ساعت خاص آپديت مي شه...
طراحي سايت هم برام جالب بود...ساده...با امكانات جالب...
پنجشنبه ۱۳ تير ۱۳۸۷
Thursday, 3 July 2008
يه مدتيه كه ناي هيچ كاري رو ندارم...
البته يه سري كارها رو بنا به دليل اجبار و معذورات انجام مي دادم...اما خب كار اجباري اجباريه...هرچند كه مي شه از اونم سر باز زد...
نوشتن اجباري نيست...نوشتن اختياريه...اين مدت حوصله نوشتن رو هم نداشتم...الآن هم تقريباً همين طورم...اما فعلاً حس نوشتن نسبت به حس ننوشتن برتري پيدا كرده و الآن دارم مي نويسم...
حرف براي نوشتن كم نبود...موضوع زياد...اما خب...
فعلاً بي كار تو خونه نشستم...
يه سري كارها و برنامه ها مد نظرم هست(شايدم بود...)...اما يا حس انجامش نيست...يا اگه حسش باشه...به محض شروع يه اتفاقي مي افته...يه چيزي پيش مياد كه تخليه مي شم...
بي حوصله...بي هدف...
دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۷
Monday,16 June 2008
جالبه...
وقتي يه دختر با اختيار خودش و نه از روي اجبار، بلكه طبق خواسته خودش...نه از روي فشار  و در تنگنا قرار گرفتن، كه از روي اختيار...به خاطر طبيعتش (طبيعت هر انسان...چه پسر و چه دختر...) و با تمام وجود، تن به يه پسر مي ده...حاضر مي شه به خاطر چيزي كه فقط خودش مي دونه، كلي حرف پشت سرش بياد...و به قول حضرات عفتش رو لكه دار كنه...و شايد زندگي آينده ش توي اين مملكت رو مختل كنه...و در موارد زيادي هم به باد بده...ملتي كاسه داغ تر از آش مي شن...دايه دلسوزتر از مادر مي شن...توي بوق و كرنا مي كنن كه: "آي خترك خلاف شرع انجام داد"..."دخترك هو*س باز بود"..."دختر بي عفت بود"..."لاابالي و لاقيد بود"...بگذريم كه هيچ گاه پيكان اين خزولات به سمت پسر نمي چرخد...
عده اي وكيل قانوني نا نوشته، مي شن...قانوني كه نمي دونم از كجا اومده...و تا كجا ادامه داره و تا كجا اجازه تجاوز به حريم خصوصي افراد رو مي ده...و تا كجا توهين به شان يك انسان رو آزاد مي ذاره...و تا كجا صلب آزادي هاي يه انسان آزاده رو ادامه مي ده...
عده اي كه وظيه خودشون مي دونن كه ملت رو به راه راست هدايت كنن...وظيفه خودشون مي دونن كه گناه كار از ديد خودشون، رو، مجازات كنن...
عده اي خودشون رو حافظ دختران و خواهران و مادران ما مي دونن...خودشون رو حافظ امنيت مي دونن...به خودشون جرات برقراري امنيت در سطح اجتماع رو مي دن...نه هر امنيتي...فقط امنيتي كه به جنسي غير از پسران و مردان، ختم مي شه...امنيت اجتماع رو در لباس يه زن مي بينن...امنيت رو در صلب آزادي ها و حقوق طبيعي افراد مي دونن...در تجاوز به حريم شخصي افراد مي دونن...
جالبه...البته جالب تره...
كه سردار بزرگ اسلام...سردار زارعي...رو در حال ارشاد و امر به معروف كردن 6 زن دستگير مي كنن...كك حضرات هم نمي گزه...سردار بزرگ اسلام و ايران و جمهوري اسلامي رو بي خبر عزل مي كنن...بي خبر محاكمه مي كنن...چرا؟!؟!...چرا وقتي سردار عر*يان، ملتي رو ارشاد مي كرد...از ملتي حفاظت مي كرد...امنيت اجتماعي جامعه اي رو برقرار مي كرد...توي بوق و كرنا مي كردن...تقدير مي شد...همه جا صحبت مي شد...توي رسانه به ظاهر ملي كلي تقدير و تشكر مي شد و از رشادت هاي حضرات صحبت ها مي شد...اما وقتي قرار به محاكمه همين شخص، به دليل جرمش مي شه...همه چيز يهو خاموش مي شه...دوربينا از كار مي افتن...روزنامه ها جوهري براي چاپ ندارن...
جالبه...جالب تره...جالب تر از همه هم شده...
يه دختر رو در وضعيتي كه در حالت عادي، پايه هاي اسلام و حكومت رو به خطر ميندازه، امنيت جامعه كه چه عرض كنم، امنيت ملي رو هم به باد مي ده ( از ديد حضرات امنيتي...)...از اتاق معاون فرهنگي و دانشجويي يه دانشگاه بيرون مي كشن...
شما كه برآورده شدن نيازهاي طبيعي يه انسان رو، وقتي خود شخص در كمال سلامت و از روي عقل و با خواسته خودش با شخص مورد علاقه اش و نه از روي اجبار و در تنگنا بودن و با هر شخصي رو گناه مي دونيد...به دختر هزار برچسب مي چسبونيد...براي اين حركت چه جوابي داريد...
نكنه معاون فرهنگي، كه سن پدر دختر رو داره...شخص مورد علاقه دختره؟...يا شايد اين حركت از ديد حضرات نوعي حفاطت محسوب مي شه...شايدم تمريني براي ايجاد امنيت در سطح دانشگاه ها...يا شايد هم فاز دوم مانور تمريني،در ادامه مانور سردار عر*يان براي آمادگي براي ايجاد امنيت در سطح اجتماع، باشه و ملت بي خبر هستند...

آقاي رادان...جناب...شما به بهانه طرح جديد امنيت اجتماعي...لازم نيست وارد حريم خصوصي شركت هاي خصوصي بشيد...حريم عمومي مراكز دولتي رو بچسبيد...
با اين وضعيت...به چه حقي به دختران و زنان گير مي ديد توي جامعه...به چه حقي اونا رو سوار ماشين هايي با آرم گشت ارشاد مي كنيد؟...شماها كه خودتون گرگيد در لباس بره...

يه سوال هم من از ملتي بي بخار دارم...نمي بينيد؟!...يا باور نمي كنيد؟!...حتماً بايد اتفاق مشابهي براي خود شما بيفته تا باور كنيد...تا اجازه نديد هر كسي توي خيابون به دختر مردم گير بده؟!...
متاسفم...براي خودم...و براي اين ملت...
جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۸۷
Friday, 6 June 2008
يه خورده همه چيز قاطي شده...از اون ور 2 واحد ناقابل مونده و وسوسه ثبت نكردن نمره...
از اين ور ادامه تحصيل...آري...خير...؟!؟!...اگر آري نشستن و خوندن براي ادامه همين رشته فعلي...يا نه خوندن براي ادامه در رشته ديگه...
اگر نه...كلي حالت پيش مياد...كه علاقه اي ندارم در حال حاضر بهش فكر كنم...
از اين طرف هم يه سري پروژه و كار انجام نداده هست...كه بدم نمياد شروع كنم...اما خب...چرا شروع نمي كنم...خودمم نمي دونم...
يكيش طراحي لوگو براي « Harmony Age »...بايد يه لوگو براي « Harmony Age » طراحي كنم...كه هم به عنوان آرم سايت استفاده بشه...و هم بشه در لوگوهاي تبليغاتي از اون استفاده كرد...به عبارتي يه لوگو كه معرف سايت باشه...
يكي ديگه هم طراحي و پياده سازي يه مجله سينماييه...كه يه مدت وقتم رو كامل پر مي كنه...اما خوب مي دونم كه اين پروژه با بقيه كارهايي كه تا امروز انجام دادم تفاوت داره...يه كار تقريباً كامل و حرفه اي هستش...يه كم وقت مي بره تكميل و پياده سازي اين كار...اما فكر كردن به نتيجه كار هم در نوع خودش برام جالبه...
يكي ديگه هم طراحي يه كار شخصي براي خودمه...گويا روي اين يكي يه خورده زيادي وسواس دارم...
از اون طرف همكاري با بچه هاي مووبل تايپ هم هست...
و چند تا كار كه چندين ماهه پشت گوش انداختم...
يه سري برنامه هم براي خودم داشتم و دارم...كه همچنان جلوي چشمم وول مي خوره...و از اونجايي كه در حال حاضر از داشتن هر گونه ثباتي معذورم...احتمال بي خيال شدن خيلي از موارد بالا بسيار بالاست...
شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۷
Saturday,31 May 2008
بالاخره پروژه اي كه چند وقت قبل بحثش رو كرده بودم...تموم شد تقريباً...
البته هنوز بتا هستش...كه بعدها از بتا هم در خواهد آمد...
Harmony Age ...


جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۸۷
Friday,30 May 2008
چند روز پيش كتاب «كد داوينچي» (The Da Vinci Code) رو خوندم...
كتاب جذابي بود...
هر چند نسبت به كتاب قبلي كه از «دن بروان» (Dan Brown) خونده بودم...يعني «شياطين و فرشتگان» (Angels & Demons) انتظار بيشتري داشتم...نمي دونم چرا...اما اون كتاب به نظرم جذاب تر ميومد...و ارتباط بيشتري با كتاب برقرار كرده بودم...و به راحتي مي تونستم فضاي كتاب رو تصوير كنم...شايد هم به خاطر ترجمه اين دو كتاب بود...
كتاب جالب و در نوع خودش عجيبي بود...
بر خلاف كتاب قبلي كه بعضي مواقع نشانه هايي از تخيلي بودن رو در خودش داشت...اين كتاب اين جوري نبود...و همين عجيبش كرده بود...
مواردي كه توي كتاب ذكر شده بود...و توضيحاتي كه براي هر كدوم از اون موارد داده شده بود...در نوع خودش خيلي جالب بود و به عجيب تر شدن كتاب كمك مي كرد...رفرنس هايي كه براي توضيح و اثبات بعضي از اتفاقات و سير داستان ميومد...و پاورقي هايي كه برگرفته از رفرنس هاي معتبر بود...خيلي جالب بود...رفرنس هايي نظير انجيل هاي مختلف...
نماد هاي مطرح شده در طي داستان...و بازي با اين نماد ها...توضيح اين نماد ها...پيشينه تاريخي اونها...هر كدوم به نوبه خودش خوندني بود...
مسائلي كه گفتم...و خود داستان و طرز بيانش به قدري عجيب بود...كه بعد از اتمام كتاب اين فكر توي ذهنم اومده كه داستان اين كتاب واقعيه...و چنين چيزي وجود داره...
بعد از اتمام كتاب سخت راغب بودم كه فيلمش رو هم ببينم...فيلم رو هم ديدم...اما خب تغييراتي نسبت به كتاب، در فيلم داده شده بود...كه به نظرم اصلاً جالب نبود...و كلاً انتظار بيشتري هم از فيلم داشتم...و اينكه به نظرم «تام هنكس» براي بازي نقش «رابرت لانگدن»  (Robert Langdon) مناسب نبود...
يه مساله ديگه هم بعد از خوندن اين دو كتاب برام خيلي جالب بود...كه شايد بعداً در موردش نوشتم...

پ.ن:كتاب «نقطه فريب» (Deception Point)، از همين نويسنده رو شروع به خوندن كردم...
سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۷
Tuesday,27 May 2008
نمي دونم چي شد...يهو به فكرم افتاد...وبلاگي كه قبلاً توش مي نوشتم و توي بلاگفا بود رو به روز كنم...البته به صورت ثبت موقت...كه فعاليتي از طرف من ثبت بشه...كه اون آدرس حذف نشه...
وبلاگ رو باز كردم...
با ديدن قالب كمي ياد گذشته ها افتادم...
از ديدن قالب سير نمي شم...با اينكه قالبش با فايرفاكس مشكل داره...و توي فاير فاكس درست نمايش داده نمي شه...اما از ديدنش سير نمي شم...
وقتي به گرافيكش نگاه مي كنم...تعجب مي كنم...شايد گرافيك خاصي نداشته باشه...و زياد قوي هم نباشه...اما وقتي به گرافيك نگاه مي كنم...تعجب مي كنم...كه من اين رو طراحي كردم...
اگه وقت كنم...يه دستي بهش مي كشم كه توي فايرفاكس هم درست نمايش داده بشه...
اگه قالبش كمي تابلو نبود...شايد براي جايي استفاده مي كردم ازش...اما ديدن اون قالب...يعني امكان شناخته شدن...
و چون علاقه اي ندارم كه پاي يه عده به اينجا باز بشه...پس...
جمعه ۳ خرداد ۱۳۸۷
Friday,23 May 2008
بعد از بازي رو بايد بعد از بازي مي نوشتم...خوب ننوشتم...حوصله نداشتم...با اينكه نتيجه خوب بود...
الآن هم ديگه نوشتن نداره...
منچستر قهرمان شد...
چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸۷
Wednesday,21 May 2008
فعلا حرفي براي گفتن نيست...
مي رم بازي رو ببينم...
يكشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۷
Sunday,18 May 2008
از اون روزايي بود كه آخرش آدم مي گه روز زياد جالبي نبود...
كار خاصي انجام ندادم...نزديك ظهر يا بهتر بگم سر ظهر رفتم دانشگاه پي گرفتن يه امضا...اما حضرتي كه بايد برگه من رو امضا مي فرمودن تشريف نياورده بودن...
عصر هم كه به بطالت و چرخيدن الكي با ماشين با يه عده از بچه ها گذشت...
كه اين تيكه آخر...يعني چرخيدن الكي با بچه ها...الآن فكرش داره اذيتم مي كنه...

پ.ن:بالاخره Pale Tune  هم به روز شد...
به اين اميد كه منظم تر به روز به شه...
شنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۷
Saturday,17 May 2008
نزديك به يك سال وخورده اي پيش...يا همين حدودا...با يكي از بچه هاي وبلاگ نويس...يه كاري رو شروع كرديم...يه وبلاگ در مورد موسيقي...
بعد ها قرار شد اين وبلاگ رو كمي رسمي تر كنيم...و مستقل بشيم...
تمام مقدمات مستقل شدن رو فراهم كرديم...اما بنا به دلايلي پروژه تقريباً 6 ماه متوقف شد...دوباره پروژه رو با طراحي يه قالب از سر گرفتيم...اما بنا به دلايل فني دوباره پروژه متوقف شد...
تا ديروز...
ديروز بعد از مدت ها دوباره بحث پروژه پيش كشيده شد...و اينكه اين بار با يه سيستم ديگه شروع كنيم كه زياد زمان نگيره پروسه طراحي و پياده سازي...كه تقريباً تصميماتي هم گرفته شد...و قرار شد به زودي كار شروع بشه...و كمتر از چند هفته يا شايدم خيلي زودتر پرده برداري بشه...

جمعه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۷
Friday,16 May 2008
چند وقت پيش فيلم Persepolis رو ديدم...
Persepolis...
مي خواستم در موردش مطلب بنويسم...اما...يا نشد...يا پشت گوش انداختم...
حالا هم قصد چنين كاري رو ندارم...
در مورد اين فيلم مطلب زياد نوشته شده...نقد و بررسي هم شايد زياد شده...
من يه جمله مي گم...خيلي مختصر و مفيد...
اين فيلم...واقعيات رو نشون مي ده...واقعياتي كه درون ايران هست...چه واقعيات ديروز ايران...چه واقعيات امروز ايران... بدون ذره اي بزرگ كردن يا كوچيك كردن مطلبي...
امروز هم از طريق يكي از شبكه ها متوجه شدم كه خانوم «مرجان ساتراپي» (Marjane Satrapi)...نويسنده و كارگردان اين فيلم...عضو هيئت داوري جشنواره فيلم كن هستند...

پنجشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۷
Thursday,15 May 2008
مي خواستم يه چيزي در مورد گشت ارشاد بنويسم...اما به دليل رفتن به دندون پزشكي و درد بعدش...بي خيال شدم...
باشه واسه بعد...
چهارشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۷
Wednesday,14 May 2008
داشتم هيمن جوري توي يه سري سايت و لينك مي چرخيدم...خيلي اتفاقي پام به يه جايي باز شد...كه اي كاش باز نمي شد...

در دهه ي 90 ميلادي جنبش " رپ " توسط چهره هاي موسيقي آغاز شد و علامتشان ستاره داوود شكسته بود
من نمي دونم از كي تا حالا علامت رپرها شده ستاره شكسته داوود...
از ديگر نشانه هاي شيطان پرست ها موسيقي بي ظرافت و خشن Eminem است و يا 5 ضلعي و يا عدد 666 كه به حروف ابجدشان به معني شيطان است و نيز اين حالات موجود در عكس فوق است
از كي تا حالا Eminem نشانه شيطان پرستي شده...اين به كنار...كجاي موسيقي Eminem بي ظرافت و خشنه؟...
همه اينها به كنار...پاراگراف پايين ديگه فشارم رو برد روي هزار...
امّا چرا در پايتخت جمهوري اسلامي ايران بايد چه چنين چيز هايي باشد و فعاليت كند، تا قبل از انقلاب افرادي در ايران و نيز الان در همه جهان كه جزء مسئولان كشورشان بودند عمدتاً شيطان پرست بودند و آن معدود افرادي مثل كندي در آمريكا كه شيطان پرست نبودند به طرز عجيبي ترور شدند؟ اما با وجود انقلاب اسلامي حداقل در سر سياست ايران مشاهده نمي شود امّا بچّه مسلمونا چرا يايد چنين تبليغاتي در تهران باشد و ما ساكت بنشينيم.
من نمي دونم اين طرف كيه كه مي خواد ساكت بشينه يا نشينه...
واي به روزي كه يكي از اينها به قدرت برسه...واي به روزي كه همچين طرز فكري به قدرت برسه...
يه سري خز*** هم توي سايدبار بلاگش نوشته بود...و يه شعر در مدح اين يارو خ***...

پ.ن:از بودن حتي نقل قول هاي بالا توي بلاگم احساس بدي بهم دست مي ده...چه برسه به اينكه لينك هم بذارم...
سه شنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۷
Tuesday,13 May 2008
ديروز مي خواستم Illustrator رو نصب كنم...اما به مشكل بر خوردم...بعد از نصب كردن برنامه...براي اكتيو كردن بايد يه كدي رو به يه برنامه مي دادم...و اون برنامه يه كد رو به من مي داد...اما اون فايل كذايي اجرا نمي شد...هر كاري كردم اين فايل رو اجرا كنم نشد كه نشد...اومدم همون فايل رو كه مخصوص Photoshop بود رو اجرا كنم...اما باز هم ارور ...
جالب اينجاست كه يك ماه پيش...Photoshop رو نصب كرده بودم...و اون فايل هم اجرا مي شد بدون مشكل...
گفتم شايد مشكل از ويندوز باشه...ويندوز رو عوض كردم...كلي برنامه نصب كردم...تا رسيدم به Illustrator و Photoshop...
چشمتون روز بد نبينه...باز هم اون فايل هاي كذايي اجرا نشدن...و اين يعني 4 الي 5 ساعت وقتي كه براي تعويض ويندوز و نصب كلي برنامه صرف كردم...و سر و كله زدن با يه سري برنامه كه بد قلقي مي كردن براي نصب شدن دوباره شون...همه بي نيتجه aشد...
اين پيش زمينه باشه...تا بعداً باقي ماجرا رو هم بنويسم...
دوشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۷
Monday,12 May 2008
ايراني بودن يعني...به زن و دختر ايراني توي خيابون گير مي دن...هيچي نگيم...با زن و دختر ايراني به بدترين شكل ممكن برخورد بشه...چيزي نگيم...آزادي زن ها و دختر ها در خيلي جهت ها صلب بشه...اما چيزي نگيم...
ايراني بودن يعني...تو خيابون راه بري...يه جوجه بسيجي كه يه كلت توي جيبشه...و سنش از 17 هم تجاوز نمي كنه...بياد و هر چي دلش مي خواد بهت بگه...چون از ريختت خوشش نيومده...و هيچي نگي...
ايراني بودن يعني...قبل از انتخابات بيان و يه سري رد صلاحيت هاي جهت دار انجام بدن...اما صداي كسي در نياد...
ايراني بودن يعني...بعد از انتخابات ببيني كسي كه كمترين احتمال پيروزي رو داشته...نفر اول بشه...اما هيچ كسي دنبال چراش نره...
ايراني بودن يعني...كلي تقلب توي انتخابات بشه...اونم به صورت آشكار...اما كسي چيزي نگه...
ايراني بودن يعني...تورم N درصدر N درصد افزايش پيدا كنه...اما كسي صداش در نياد...
ايراني بودن يعني...دانشجو رو بگيرن ببرن...بعد از يه مدت به خونواده ش بگن بيا جنازه بچه ت رو تحويل بگير...و وقتي خونواده مي ره...ببينه يه قبر بهش نشون مي دن...و كسي چيزي نگه...
ايراني بودن يعني...توهين به شعور و فهمت بشه...اما ساكت بشيني...انگار هيچ اتفاقي نيفتاده...
ايراني بودن يعني...اساسي ترين و اصلي ترين حقوقت رو به اسم دين و مذهب ازت بگيرن...اما بازم چيزي نگي...
ايراني بودن يعني...به اسم دين و مذهب سوارت بشن...سواري بدي و آخ هم نگي...

ايراني بودن يعني...بي بخار بودن...بي اراده بودن...تو سري خور بودن...خواب بودن...
ايراني بودن يعني...

خجالت مي كشم از ايراني بودنم...

پ.ن:رئيس جمهور لبنان گويا يه سري كار ها رو انجام داده...و يه سري رو هم مد نظر داشته انجام بده...كه اين كارها به مذاق ملت لبنان خوش نيومده...دست به اعتراض زدن...
عرب رو ببين چي كار مي كنه...بعد ايراني رو ببين...



يكشنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۷
Sunday,11 May 2008
يه چند روزي باز از اتاقم دور بودم...به اينترنت هم دسترسي درست و حسابي نداشتم...نِت خونم هم پايين اومده بود...
با چند تا از دوستاي قديمي و جديد ديدارهايي داشتم...
بعد از يك سال و اندي بي خبري از «آ...»...همسايه و هم بازي و دوست دوران كودكي و نوجواني و...يه قرار گذاشتيم و همديگه رو ديديم...
به گفته خودش من تغيير نكرده بودم...فقط لاغرتر و تكيده شده بودم...
جمعه هم با يه سري از بچه هاي ام تي (MovableType)  يه روز به ياد موندني رو سپري كرديم...

يه چند تايي كتاب گرفتم...هر چند يه سري كتاب رو مي خواستم بگيرم كه به دليل فضاي مز*** و بيش از حد شلوغ نمايشگاه نشد...
دوشنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۸۷
Monday,28 April 2008
چند روزيه حالم زياد جالب نيست...
خودم رو يه جورايي تو اتاقم حبس كردم...
غدام شده دلستر...روزي يكي يا دو تا دلتسر مي خورم...
شب تا صبح پاي سيستم يه جورايي وقت مي كشم...
فيلم مي بينم...

شنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۸۷
Saturday,26 April 2008
ديروز فيلم Gloomy Sunday رو ديدم...
Gloomy Sunday...
زماني كه فيلم توي اون اتفاق مي افته...بر مي گرده به جنگ جهاني...بوداپست...يه رستوران...يه آهنگ...و يه...
فيلم زيبايي بود...داستان فيلم براي من فوق العاده زيبا بود...مخصوصاً كه اين داستان به يه آهنگ گره خورده بود...اونم نه هر آهنگي...آهنگي كه با يه پيانو نواخته مي شد...
داستان فيلم و ساز رويايي و آهنگي كه نواخته مي شد به اندازه كافي من رو داغون كرد...چند تا ديالوگ...و ترانه اي كه دست آخر براي اون آهنگ سروده شد هم مزيد بر علت شد...
اين فيلم...توي يه جمعه...اونم نه هر جمعه اي...جمعه اي كه من به اون لقب جمعه سياه رو دادم...من رو داغون كرد...

ب.ر.ن:...يه هم...
چهارشنبه ۴ ارديبهشت ۱۳۸۷
Wednesday,23 April 2008
در راستاي پست قبل...يه آهنگ هست...كه خيلي خوشم مياد ازش...
هم در راستاي پست قبل...هم اينكه از بعضي از تيكه هاي ترانه و به صورت جدا هم خوشم مياد...
 
فراريم
فراريم
فراري از لباس سبز
فراري از چكمه سفيد
فراري از حصار و مرز
فراريم
فراريم
فراري از نفرت و جنگ
فراري از اون ... تير و كلاه خود و تفنگ
فراري از اسم شبُ ترس نگهبانُ فريب
فراري از مارش رژه شلوارايي با شيش تا جيب
دوست ندارم پا بكوبم مقابل ستاره ها
اين پادگان جهنمه خسته ام از دوباره ها

سيم خاردار منُ از فرار نمي ترسونه
تير اخطار منُ از فرار نمي ترسونه

نمي خوام رژه برم با يه تفنگ كوله به پشت
يا بدونم كه دشمنُ با چند تا گوله مي شه كشت
امشب شب فرارمه تو كه نگهبان شبي
نترسونم از غضب يه مشت ستاره حلبي
منُ بزن نشون بده يه سرباز نمونه اي
اسم شبُ ازم نپرس تو ناجي شبونه اي
منُ بزن منُ بزن كه مرگ من نجاتمه
گاهي يه مرگ با شكوه به زندگي مقدمه

سيم خاردار منُ از فرار نمي ترسونه
تير اخطار منُ از فرار نمي ترسونه


پ.ن:به زودي آهنگ رو توي PaleTune قرار مي دم...
سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۸۷
Tuesday,22 April 2008
اين خدمت نا مقدس سربازي هم براي خودش معضلي شده...
هر كي به ما مي رسه مي گه چي كار كردي؟...خدمت رو چي كار كردي؟...
مي گم نمي دونم...تصميم نگرفتم...شايد امريه...شايدم اصلاً نرم...
مي گن امريه كه جور شده پس چرا نري...فرصت به اين خوبي...هر كسي اين فرصت براش پيش نمياد...برو امريه...شايد بعدش هم استخدام شدي همون جا...
اما براي من قابل تصور نيست كه 2 سال رو يه جا بند باشم...به عبارتي مي شه گفت 2 سال رو يه جا زنداني باشم...اونم براي خدمت نامقدس سربازي...در ضمن بابا اين ملت چرا نمي خوان قبول كنن توي اين مملكت براي من چيزي به اسم استخدام در ادارات و سازمان هاي دولتي وجود نداره...دايي گرامي رو بعد از تحقيق گفتن برو و ديگه هم دنبال كار دولتي نباش شما "..." هستي...
بر فرض محال استخدامي هم جور بشه...من هيچ علاقه اي ندارم توي اداره اي كار كنم...اونم اين ادارات...
اصل خدمت كردنه...حالا فرقي نداره...با عنوان سرباز، توي پادگان...يا با رنگ و لعاب امريه و به صورت بيگاري توي ادارات دولتي اونم با حقوقي كه جلوي *** بندازن ورش نمي داره...
من نمي خوام خدمت كنم...به كساني كه خيلي از حقوقم رو ناديده گرفتن...خيلي از حقوقم رو زير پا گذاشتن....
نمي تونم تصور كنم كه كسي به من دستور بده...يه عقده اي *** به من بگه بشينم يا پا شم...به من بگه چي كار كنم يا چي كار نكنم...مثل يه عروسك خيمه شب بازي من رو برقصونن...اونم اين حضرات...

از شعار هايي هم كه در اين مورد داده مي شه حالم به هم مي خوره..."سربازي براي مرد شدن لازمه"..."سربازي آدما رو محكم مي كنه"...
نه علاقه اي دارم مرد بشم...هر چي تا حالا شدم بسه...اگه قراره فراتر بره ترجيح مي دم از طريقي باشه كه خودم با اختيار خودم انتخاب كردم...
خدمت نخواهم كرد...مگر در شرايطي استثنايي...

دوشنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۸۷
Monday,21 April 2008
دلم مي خواد حالا با خيال راحت بشينم بعضي درس ها رو بخونم...
وقتي هيچ بازخواستي در كار نباشه...وقتي براي خودم مي خونم...چون خودم خواستم...به نظرم نتيجه ش بهتره...
استرسي در كار نيست...مسوليتي نيست...تكليفي نيست...امتحاني در كار نيست...نمره اي هم نيست...
مي خوام بشينم از اول...مقاومت و تحليل رو دوره كنم...
بعدش هم با خيال راحت...بشينم فولاد و بتن رو دوباره بخونم...
تو اين بين با ETABS هم يه كم ور برم...


دوشنبه ۲۶ فروردين ۱۳۸۷
Monday,14 April 2008
مدت زياديه بايد در مورد آينده م تصميم بگيرم...آينده اي كه اصلاً علاقه اي بهش ندارم...حداقل در حال حاضر علاقه اي بهش ندارم...
سر در گمم...خودم نمي دونم مي خوام چي كار كنم...مرددم...
حالا...تو اين وضعيت...چندين و چند راه مختلف هم جلوي روم هست...
نمي دونم چي مي خوام...مي خوام چي كار كنم...تصميم گرفتن با اين وضعيت يه خورده به نظرم مشكل مياد...يا به عبارت بهتر...تصميم گرفتن براي انتخاب يه راه تو اين وضعيت معني نداره...
به نظرم بايد هدفي باشه...تا براي رسيدن به اون راهي انتخاب بشه...
اصلاً براي ادامه دادن مردد هستم...حتي براي...
جمعه ۱۶ فروردين ۱۳۸۷
Friday, 4 April 2008
به هیچ عنوان نمی خوام در حال حاضر...هیچ مسولیتی رو بپذیرم...هیچ مسولیتی رو...
آخرین مسولیتی که به گردنم بود...و با توجه به شرایطی که داشت، تا حد زیادی برام عذاب آور شده بود...درسم بود...که تموم شده...تقریباً...
تصمیم داشتم بعد از پایان درسم...یه مدتی بشینم تو خونه...کاری انجام ندم...کاری که مسولیت داشته باشه...و کمی شاید به آرامش برسم...
اما گویا نمی شه...نمی ذارن...
از این به بعد هر مهمونی که بیاد...نوید یه جنگ اعصاب بعد از رفتن رو برای من داره...
آخه من بی کارم...ملت هم بیکارن...

يكشنبه ۱۱ فروردين ۱۳۸۷
Sunday,30 March 2008
بعد از 13 روز دوری...بالاخره امروز برگشتم به اتاقم...
کار خاصی انجام ندادم...
اما...
چند شب...یاد این نوشته افتادم...

خیابونها خیلی خلوت و خوب بود...با سرعت صد تا تو بلوار کشاورز میرفتم تازه اون موقع صبح این قدر رانندگی بهم چسبید که دوست داشتم تو همه خیابونای تهران ویراژ بدم..از بس که خلوت بود..کلا نوروز رو باید تو تهران موند به نظر من..چون همه جای ایران شلوغه به جز تهران..هم رانندگی میچسبه..هم هوا خیلی بهتره..

و یاد کامنت خودم...

رانندگی...اون موقع شب جالبه... خلوت...مخصوصاً اگه هوا خنک هم باشه...بشه شیشه رو پایین داد... به پدال فشار داد...عبور باد خنک رو توی موها حس کرد...

ساعت 5 صبح...شیشه ماشین پایین...با سرعت 140...هوای خنک و گاهی شاید سرد...

دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۶
Monday,17 March 2008
فردا قراره برم مسافرت...مسافرت که نه...
دومین عیدی هست که اینجا نیستم...اینجا بودن یا نبودنش شاید زیاد مهم نباشه...
به شدت دلم می خواد تنها باشم...توی اتاقم...تنها...

بد جوری دلم می خواد بنویسم...اونجایی که می رم هم دلم می خواد بنویسم...شاید موضوعی نباشه برای نوشتن...یا حتی حرفی برای گفتن...اما...

زیاد تفاوتی بین این روزا و روزای قبل برای خودم حس نمی کنم...

احتمالاً فردا یا پس فردا شروع به خوندن کتاب «شیاطین و فرشتگان»_(Angels & Demons )_ نوشته «دن براون»_(Dan Brown)_کنم...


بالاخره قالب Pale Tune  رو هم طراحی کردم...از رنگ بندیش خوشم میاد...


ب.ر.ن:...تو انتخاب عنوان موندم...

جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶
Friday,14 March 2008
تا چند ساعت دیگه قراره یک (به قول حضرات) حماسه اتفاق بیفته...
اگه خدا بخواد دیگه تموم میشه...
چند وقته این مساله به شدت روی اعصاب راه می ره...
رسانه به ظاهر ملی که با آرم ها و لوگو ها و برنامه و تبلیغاتِ ... شده سوهان اعصاب...
همه اینها به کنار...مصاحبه هایی که با مردم انجام می دن...سوالاتی که می پرسن...و جواب های دیکته شده ای که داده می شه و بعضاً تفسیرها و نتیجه گیری هایی که انجام می شه...
توی دنیای به ظاهر مجازی و دور از خیلی از هیاهو ها هم تبلیغات...
و چیزی که دیگه شور این قضیه رو در آورده...تبلیغات از طریق SMS بود...من نمی دونم به چه اجازه ای شماره ملت در اختیار یه عده گذاشته می شه...به چه حقی حریم خصوصی افراد شکسته می شه...یا بهتره بگم به چه قیمتی حریم خصوصی افراد فروخته می شه...
تا چند ساعت دیگه 50 در صد قال این قضیه خوابیده می شه...
50 درصد بقیه هم از فرداش شروع می شه و تا چندین روز ادامه داره...از حماسه افسانه ای و رویایی ملت می شنویم و می بینم...و تشکراتی که از این حماسه افسانه ای و رویایی می شه...از مشت هایی که بر دهان استکبار کوبیده شده...
و بعد هم باز...روز از نو، روزی از نو...

يكشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۶
Sunday, 2 March 2008
امشب...تو اخبار 20:30...یه انتخابات نمایشی اجرا شد...
مسخره بودن این قسمت از برنامه رو کنار بگذاریم...پایان جالبی داشت...
یه سری کاندیدای نمایشی داشت و یه سری کاندیدای رد صلاحیت شده...
آخر سر «عدالت» با 13 رای اول شد...«امید به آینده» با 10 رای دوم...
«ثروت» و «قدرت» هم با کمترین آرا، آخر شدن...
دقیقاً چیزهایی که توی ایران وجود ندارند، جایگاه اول و دوم رو به خودشون اختصاص دادند...مسایلی که مردم خواهان اون هستند و شاید هیچ وقت به اون دست پیدا نکنند مگر در خواب و رویا...
«ثروت» و «قدرت» هم که وجود دارند و در دست اشخاص و طبقه خاصی از جامعه ...
و «عدالت» و «امید به آینده» هم قطعاً به همین دسته تعلق داره...و تعیین کننده این دو مورد هم همین دستهِ دارنده «قدرت» و «ثروت» هستند...
یک نمایش از آمارِ یک افتضاح، نمایانگر واقعیت موجود در جامعه و اجتماع حال...به دست عوامل در خدمت نظام...
جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۸۶
Friday,29 February 2008
دیروز ساعت حدودای 2 بعد از ظهر  «اِ...» زنگ زده...می گه:..." فردا قراره بریم بیرون"...می گم الآن می گی؟!؟!؟...می گه:..."قرار بود بچه ها خبرت کنن و باهات مچ کنن"...می گم کسی به من چیزی نگفته!!...
طرفای ساعت 5 «اَ...» اس ام اس می ده..."فردا می ریم «ج...»...هم نزدیک تره...هم جاده ش بهتره..."...
قرار ساعت 6.30 صبح روز جمعه 10 اسفند 1386...
بعد از جمع شدن حرکت می کنیم به سمت مقصد...همه خواب آلود...صدای موسیقی توی ماشین می پیچه...
تو یکی از شهرهای توی مسیر خریدهای لازم انجام می شه...
بعد از طی مسافتی تازه می فهمیم که مقصد رو جا گذاشتیم...بر می گردیم...
به مقصد که می رسیم...هوا سرد...زمین گِل آلود...
به سمت مقصد دیگه ای حرکت می کنیم...
حدود 30 دقیقه بعد به مقصد جدید می رسیم...وسایل رو از توی ماشین ها پیاده می کنیم...ساعت نزدیک 11 ظهر...
قراره سریعتر نهار آماده بشه...تازه می فهمیم که یکی دو تا از مواد لازمه آماده شدن نهار رو توی مقصد قبلی جا گذاشتیم...
نهاری به قول یکی از بچه ها تقریباً به سبک انسان های اولیه و نیمه پخته و نیمه خام می خوریم...
بعد از نهار پیشنهاد انداختن چند تا عکس...
«اَ...» از یه درخت بالا می ره و با بالا رفتن از درخت ایده جالبی برای عکس های بعدی می ده...
بعد از کلی بالا پایین رفتن و آویزون شدن و تو سر و کله هم زدن...بالاخره رضایت به نشستن یه گوشه می دن...
از جمعیت جدا می شم...می رم یه طرف...«اِ...» هم میاد...روی تپه مقابل رو نشون می ده...دختر و پسری...شاید هم زن و مردی...بالای تپه...دور از چشم بقیه...همدیگه رو ... و سرهاشون به هم نزدیک می شه...شاید اون ها تو فضایی بودن که فکر می کردن کسی اون ها رو نمی بینه...بعد از چند لحظه از نظر ها ناپدید می شن...
یه حس...
دیگه غروب نزدیک شده بود...غروب جمعه...
خسته و ... ...جاده رو با یه حس غریب و شاید آشنا و شاید گنگ و شاید کمی کم رنگ..._مثل چیزی که از عمق میاد...از گذشته..._با صدای موسیقی و سرعت طی می کنیم...فقط به پدال فشار می دادم...


ب.ر.ن1:...روز جالبی نبود...
ب.ر.ن2:...دکمه شماره 3 گوشی گم شد...الآن گوشی شماره 3 نداره...
ب.ر.ن:...یه مدته نوشتنم میاد اما نمیاد...
شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۶
Saturday,16 February 2008
امروز داشتم با خودم فکر می کردم که کی گفته خودکشی کار آدمای ترسو و بزدله...
بذار من بگم...
خودکشی شهامت می خواد...
مرگ شهامت می خواد...
گذشتن از خیلی چیزا شهامت می خواد...

ب.ر.ن:...شاید خیلی دلم می خواد این شهامت رو پیدا کنم...شاید یه روزی شهامتش رو داشتم...یه روزی خیلی از فاکتور هاش رو داشتم...
جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۸۶
Friday,15 February 2008
امروزم گذشت...مثل دیروز...کمی شاید متفاوت...اما نه اون اندازه که دیگران حس کنن...
متفاوت بودنش رو خودم حس کردم...اونم نه زیاد...شایدم زیاد...
شاید تفاوتش هوای ابری بود...
اما...درونم...
پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۶
Thursday,14 February 2008
امروز روز خوبی نبود...
نمی دونم چرا...اما از دیشب یهو به هم ریختم...صبح عصبی...بی حوصله...از خونه زدم بیرون...
تو طول روز همه ش عصبی و کم حوصله بودم...یه غمی هم بود...یه حس دیگه هم بود...یه حس شاید غریبِ آشنا...یا شاید آشنایِ غریب...

بعد از کلی این ور و اون ور بالاخره نمره درس روسازی رو هم گرفتم...حالا مونده 4 تا نمره دیگه...اونا رو هم که بگیرم تقریباً میشه گفت 80% کار تموم شده...می مونه 5 واحد که قبل از عید معرفی به استاد بگیرم و ...
هر چند الآن هم تقریباً برای من تموم شده است...برای درس روسازی مشکل داشتم که اونم امروز گرفتم...
حالا باید منتظر بمونم تا نمره های این ترم ثبت بشن...
به احتمال زیاد قبل از عید...
چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۶
Wednesday,13 February 2008
امروز تولد یکی از عزیزترین هامه...
چیز زیادی ندارم...
فقط...
تولدت مبارک...

ب.ر.ن:...
...
...
سه شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۶
Tuesday,12 February 2008
دیروز رفتم «ق...»...خونه پدر بزرگ...
امروز برگشتم...
فردا قراره برم دانشگاه...باید یه پروژه واسه درس روسازی پیدا کنم...یا انجام بدم...باید تا ساعت 10 روز پنجشنبه پروژه رو به استاد برسونم...

يكشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۶
Sunday,10 February 2008
تمام برنامه های امروز کنسل شد...
فردا هر وقت بیدار شم راه می افتم...
شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۶
Saturday, 9 February 2008
فردا صبح باید برم یه سری مدرک رو بدم جایی...
بعدشم...باید برم دنبال گزارش کار، کار آموزیم...
بعدشم باید برم دانشگاه...با «ح...»...قراره پروژه فولادش رو انجام بدیم...اصلاً حوصله ش رو ندارم...اما خب باید تموم بشه...
به عبارتی اصلاً حوصله از خونه بیرون رفتن رو ندارم...دلم می خواد تو خونه باشم...از اتاقم بیرون نرم...
جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۸۶
Friday, 8 February 2008
تو این چند روزه...چند بار یاد دو سال پیش افتادم...
تو یه همچین روزایی شروع کردم به نوشتن یه وبلاگ...هر روز می نوشتم...
حال و هوای عجیبی داشتم اون روزا...الان که دارم می نویسم...کمی از هوای اون روز ها رو استشمام کردم...(هر چند شاید خیلی کم...)...یه چیزایی خیلی کم رنگ شاید، برام داره تصویر می شه...
چه روزایی بود...
چه ...
هنوزم که هنوزه...بعضی وقتا...شاید خیلی وقتا...دلم هوای اون وبلاگ رو می کنه...دلم هوای نوشتن توی اون وبلاگ رو می کنه...اما نمی شه...

پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۶
Thursday, 7 February 2008
ساعت 8.30 از خونه زدیم بیرون...طرفای 10.30 «ه...» بودیم...
تا 11.15 تو شرکت مچل...من داشتم چرت می زدم...تا حضرتی که مهر دستشه بیاد و زیر برگه من رو یه مهر بزنه...
بعدش 45 دقیقه تو ترافیک...
12.45 از «ه...» زدیم بیرون...
نمی دوم چم بود...چشمام رو بستم...
بعدم که من نشستم پشت ماشین...
به خاطر یه مهر ناقابل...این همه راه رو رفتیم و اومدیم...
حالا شنبه یا یکشنبه...باید با گزارش...تحویل استاد بدم...ببینم اون حضرت چه نمره ای نثار می کنن...

چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۶
Wednesday, 6 February 2008
امروز آخرین امتحانم رو هم دادم...
تموم شد...
فردا باید برم«ه...»...دنبال کار کارآموزی...
اصلاً حوصله مسافرت رو ندارم...اونم این جوری...
این همه راه رو باید برم و بیام...حتی فکرش هم خسته کننده است...
سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۶
Tuesday, 5 February 2008
فردا ساعت 10 امتحان دارم...


ب.ر.ن:...این پست رو هم هم این اندازه می ذارم...فعلاً کوتاه باشه بهتره...شاید چند کلمه یا چند خط، بعدها، به اون اضافه بشه...
دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۶
Monday, 4 February 2008
نصفه شبی زده به سرم...
پس فردا امتحان فیزیک 2 دارم...هنوز هیچی نخوندم...حتی یک جلسه هم سر کلاس نرفتم...اینطوری بگم...استاد رو هنوز ندیدم...
بعد حالا زده به سرم برم بتن بخونم...بتنی که دو ترم پیش پاس کردم...
با اینکه هنوز خوندن فیزیک رو شروع نکردم...و معلوم هم نیست کی شروع کنم...و معلوم هم نیست که اصلاً بتونم کامل بخونم...اما بی صبرانه متظرم پس فردا هستم...

جمعه ۱۲ بهمن ۱۳۸۶
Friday, 1 February 2008
...
این اولین پست من، توی این وبلاگه...

روزهای کم رنگ...