«داروگ»...
09/06/30
یادمه دوران دبیرستان، توی کتابای ادبیات یکی دو تا شعر از «نیما» و «اخوان» بود...همیشه از شعرای «اخوان» خوشم میومد...یه جوری بود...حماسی بود...یه جور خاصی بود...
از شعرای «نیما»، یه شعر یادمه که تو یکی از کتابای ادبیات دبیرستان بود...شعر «داروگ»...اون موقع، نه از این شعر خوشم اومد...نه تونستم شعر رو درک کنم...و نه شاید ارتباطی برقرار کنم...
اما امروز...
امروز...این شعر رو خوب می فهمم...خوب درکش می کنم...از این شعر خوشم اومد امروز...درکش می کنم شاید...
پ.ن: قاصد روزهای ابری، داروگ، کی می رسد باران؟...
از شعرای «نیما»، یه شعر یادمه که تو یکی از کتابای ادبیات دبیرستان بود...شعر «داروگ»...اون موقع، نه از این شعر خوشم اومد...نه تونستم شعر رو درک کنم...و نه شاید ارتباطی برقرار کنم...
اما امروز...
امروز...این شعر رو خوب می فهمم...خوب درکش می کنم...از این شعر خوشم اومد امروز...درکش می کنم شاید...
خشك آمد كشتگاه من
در جوار كشت همسايه
گر چه ميگويند:"مي گريند روي ساحل نزديك
سوگواران در ميان سوگواران
قاصد روزان ابري، داروگ، كي ميرسد باران؟
بر بساطي كه بساطي نيست
در درون كومه هاي تاريك من كه ذره اي با آن نشاطي نيست
و جدار دنده هاي ني به ديوار اتاقم دارد از خشكيش ميتركد
ـ چون دل ياران كه در هجران ياران ـ
قاصد روزان ابري، داروگ، كي ميرسد باران؟
پ.ن: قاصد روزهای ابری، داروگ، کی می رسد باران؟...
موضوع: