April 2009 Archives

09/04/30
هی ریسمان کشیدن...هی خط کشیدن...هی جابجا کردن...هی پاک کردن...
آخر سر بهش می گم صفحه ها رو اشتباه نصب کردی...می دونی چرا؟...چون هر طرف رو با سمت خودش تنظیم کردی...در صورتی که باید فقط یه ستون رو تنظیم می کردی و بقیه رو با اون ستون، تنظیم می کردی...
حالا فردا دردسری داریم...
فردا جمعه ست و تعطیل...اما گویا تعطیلی فردا پَر شده...

09/04/28
رسماً دچار کف کردگی شدم...بابا از صبح تا حالا کف کردم...تو این کارگاه کار خاصی برای انجام دادن نیست...
هر از گاهی می رم رو سر جوشکار...اونم که کل کارش ایراده...بهش می گم اینجوری جوش بزن...یکنواخت...می گه : "باشه"...باز کار خودش رو می کنه...
به خاطر اینکه جلو آفتاب نمونم میام تو ماشین می شینم...اینجا هم گرمه...

09/04/27
امروز شنیدم که گروهک «پژاک» به چند تا از پاسگاه های نظامی غرب کشور حمله کرده و تعدادی از نیروهای نظامی رو کشته...شایعات زیادی در این مورد شنیدم...اما اینکه کدوم واقعیت داره هنوز معلوم نیست...
تنها چیزی که مشخصه تعدادی از نیروهای نظامی توسط این گروهک کشته شدن...که احتماً سرباز های وظیفه هم جز این کشته شده ها بودن...
شاید بشه گفت مطلبی که اینجا نوشته شده، تنها مطلبی باشه که در این مورد بیان شده...
واقعاً تاسف برانگیزه...عده ای توی این مملکت توسط یه گروهک کشته شدن...اما هیچ چیزی در موردش گفته نمی شه...هیچ خبرگزاری مطلبی در این مورد بیان نکرده...رسانه به ظاهر ملی هم که طبق معمول سکوت کرده...
چرا همچین خبری توی رسانه ها منعکس نمی شه؟...اگه یه عرب فلسطینی کیلومتر ها اون طرف تر کشته بشه...رسانه های ما سطرها در موردش می نویسن...رسانه به ظاهر ملی ساعت ها در موردش خبر پخش می کنه...ساعت ها تصاویری رو پخش می کنه که احساسات مردم رو جریحه دار می کنه...برای چی؟...برای یه بیگانه...اما هیمن جا توی این کشور یه عده سرباز کشته می شن، که از این آب و خاک هستن، به اجبار یا به اختیار مسوول حفاظت از این مملکت بودن...اما حتی اشاره ای هم به اون نمی شه...سکوت خبری اختیار می شه...
چرا؟!...
خون اون عرب از سرباز شاید 18 ساله ای که به اجبار به خدمت سربازی رفته، رنگین تره؟...اون عرب از درجه داری که به اختیار داوطلب حفاظت از این آب و خاک شده، مهم تره؟...
چرا این خبر و ده ها خبر این چنینی توی رسانه ها منعکس نمی شن؟!...

لعنت به همچین سیستمی...
 

09/04/05
تو عيد «كو...» يه مرضي به جونم انداخت، كه تازه الآن كه سرم خلوت شده داره علائمش رو نشون مي ده...
برگشت گفت "مجتمع فني تهران يه سري دوره شبكه داره، پاشو بيا برو"...
حالا دو سه روزي هست كه اين مساله فكرم رو مشغول كرده...كه برم يا نرم...از طرف ديگه با خودم گفتم اگه قرار شد برم، بد نيست از موقعيت استفاده كنم و يه سري كلاس مربوط به عمران هم برم...فكر كنم بيشتر از يك ساله كه از عمران و درس هاش دور شدم...به نظرم بد نيست اگه يكي دو تا كلاس برم...كه هم يه سري از مسائل و موارد مربوط به درس ها و عمران رو به ياد بيارم...و هم چيزاي بيشتري (احتمالاً) ياد بگيرم...و هم اينكه (احتمالاً) مسلط بشم...

09/04/02
خب بالاخره يه سر و ساموني به يه سري از كارهام دادم...
اين چند وقته مي خواستم بنويسم...اما يه نمه خونه شلوغ بود...حالا از ديروز خونه كاملاً خلوت شده...اگه  مشكلي پيش نياد_طبق معمول_ احتمالاً دوباره شروع مي كنم به نوشتن...