عصر با «ح...»...
08/12/08
امروز عصر با «ح...» بودم...
امروز، روز سرنوشت ساز و روز بسيار بدي براش بود...
بعد از شش ماه دوندگي و اومدن و رفتن، و از همه بدتر بلاتكليفي و اضظراب و استرس...خيلي راحت بهش گفته بودن كه شما سربازي...معافيت به شما تعلق نمي گيره...
تو ظاهر مي خنديد...اما حالش خوب نبود...گيج مي زد...منگ بود...
منم هي شِر و وِر گفتم...اما افاقه نكرد...
حق داشت...اگه من بودم از اون بدتر مي شدم شايد...
يهو زندگيش از اين رو به اون رو شد...به قول خودش:
چي بگم؟!؟!...
امروز، روز سرنوشت ساز و روز بسيار بدي براش بود...
بعد از شش ماه دوندگي و اومدن و رفتن، و از همه بدتر بلاتكليفي و اضظراب و استرس...خيلي راحت بهش گفته بودن كه شما سربازي...معافيت به شما تعلق نمي گيره...
تو ظاهر مي خنديد...اما حالش خوب نبود...گيج مي زد...منگ بود...
منم هي شِر و وِر گفتم...اما افاقه نكرد...
حق داشت...اگه من بودم از اون بدتر مي شدم شايد...
يهو زندگيش از اين رو به اون رو شد...به قول خودش:
حق داشت...اگه معاف مي شد شايد واقعاً زندگيش با الآني كه معاف نشده فرق مي كرد...بگذريم از اينكه اين مدت بلاتكليف بود...كلي استرس و فشار رو متحمل بود...با اين جوابي كه امروز به من دادن، سرنوشتم عوض مي شه و زندگيم كامل از اين رو به اون رو مي شه
چي بگم؟!؟!...
موضوع: