May 2008 Archives
شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۷
Saturday,31 May 2008
بالاخره پروژه اي كه چند وقت قبل بحثش رو كرده بودم...تموم شد تقريباً...
البته هنوز بتا هستش...كه بعدها از بتا هم در خواهد آمد...
Harmony Age ...


جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۸۷
Friday,30 May 2008
چند روز پيش كتاب «كد داوينچي» (The Da Vinci Code) رو خوندم...
كتاب جذابي بود...
هر چند نسبت به كتاب قبلي كه از «دن بروان» (Dan Brown) خونده بودم...يعني «شياطين و فرشتگان» (Angels & Demons) انتظار بيشتري داشتم...نمي دونم چرا...اما اون كتاب به نظرم جذاب تر ميومد...و ارتباط بيشتري با كتاب برقرار كرده بودم...و به راحتي مي تونستم فضاي كتاب رو تصوير كنم...شايد هم به خاطر ترجمه اين دو كتاب بود...
كتاب جالب و در نوع خودش عجيبي بود...
بر خلاف كتاب قبلي كه بعضي مواقع نشانه هايي از تخيلي بودن رو در خودش داشت...اين كتاب اين جوري نبود...و همين عجيبش كرده بود...
مواردي كه توي كتاب ذكر شده بود...و توضيحاتي كه براي هر كدوم از اون موارد داده شده بود...در نوع خودش خيلي جالب بود و به عجيب تر شدن كتاب كمك مي كرد...رفرنس هايي كه براي توضيح و اثبات بعضي از اتفاقات و سير داستان ميومد...و پاورقي هايي كه برگرفته از رفرنس هاي معتبر بود...خيلي جالب بود...رفرنس هايي نظير انجيل هاي مختلف...
نماد هاي مطرح شده در طي داستان...و بازي با اين نماد ها...توضيح اين نماد ها...پيشينه تاريخي اونها...هر كدوم به نوبه خودش خوندني بود...
مسائلي كه گفتم...و خود داستان و طرز بيانش به قدري عجيب بود...كه بعد از اتمام كتاب اين فكر توي ذهنم اومده كه داستان اين كتاب واقعيه...و چنين چيزي وجود داره...
بعد از اتمام كتاب سخت راغب بودم كه فيلمش رو هم ببينم...فيلم رو هم ديدم...اما خب تغييراتي نسبت به كتاب، در فيلم داده شده بود...كه به نظرم اصلاً جالب نبود...و كلاً انتظار بيشتري هم از فيلم داشتم...و اينكه به نظرم «تام هنكس» براي بازي نقش «رابرت لانگدن»  (Robert Langdon) مناسب نبود...
يه مساله ديگه هم بعد از خوندن اين دو كتاب برام خيلي جالب بود...كه شايد بعداً در موردش نوشتم...

پ.ن:كتاب «نقطه فريب» (Deception Point)، از همين نويسنده رو شروع به خوندن كردم...
سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۷
Tuesday,27 May 2008
نمي دونم چي شد...يهو به فكرم افتاد...وبلاگي كه قبلاً توش مي نوشتم و توي بلاگفا بود رو به روز كنم...البته به صورت ثبت موقت...كه فعاليتي از طرف من ثبت بشه...كه اون آدرس حذف نشه...
وبلاگ رو باز كردم...
با ديدن قالب كمي ياد گذشته ها افتادم...
از ديدن قالب سير نمي شم...با اينكه قالبش با فايرفاكس مشكل داره...و توي فاير فاكس درست نمايش داده نمي شه...اما از ديدنش سير نمي شم...
وقتي به گرافيكش نگاه مي كنم...تعجب مي كنم...شايد گرافيك خاصي نداشته باشه...و زياد قوي هم نباشه...اما وقتي به گرافيك نگاه مي كنم...تعجب مي كنم...كه من اين رو طراحي كردم...
اگه وقت كنم...يه دستي بهش مي كشم كه توي فايرفاكس هم درست نمايش داده بشه...
اگه قالبش كمي تابلو نبود...شايد براي جايي استفاده مي كردم ازش...اما ديدن اون قالب...يعني امكان شناخته شدن...
و چون علاقه اي ندارم كه پاي يه عده به اينجا باز بشه...پس...
جمعه ۳ خرداد ۱۳۸۷
Friday,23 May 2008
بعد از بازي رو بايد بعد از بازي مي نوشتم...خوب ننوشتم...حوصله نداشتم...با اينكه نتيجه خوب بود...
الآن هم ديگه نوشتن نداره...
منچستر قهرمان شد...
چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸۷
Wednesday,21 May 2008
فعلا حرفي براي گفتن نيست...
مي رم بازي رو ببينم...
سه شنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۷
Tuesday,20 May 2008
اين روزها وقتي در خيابان راه مي روم همه ش سوال در ذهنم شكل مي گيرد...يك يا چند سوال تكراري...
با ديدن نيروهاي پليس كه فقط براي گير دادن به قيافه و نحوه لباس پوشيدن افراد در خيابان ها پرسه مي زنند...و خيابان ها را اشغال كرده اند...با آن چهره هاي بر افروخته...پر از خشم...و اغلب پر از نگاه هاي پر كينه و نفرت آلود...
با ديدن بعضي برخوردهاي اين نيروهاي به ظاهر ايجاد كننده امنيت و در واقع بر هم زننده امنيت...اين نيروهاي اسماً ايجاد كننده آرامش و اما واقعاً بر هم زننده آرامش و ايجاد كننده رعب و وحشت...
با ديدن زنان عبوسي كه خود را در لواي چادرهاي مشكيشان پنهان كرده اند و به مانند شير هاي گرسنه منتظرند تا هر آن طعمه اي را شكار كنند...تا هر آن لبخندي بر لب دختر جواني ببيند تا به او به بهانه چهره و نحوه پوشش و بر هم زدن امنيت اجتماعي يورش برند...
اين سوال در ذهنم شكل مي گيرد كه در كجا زندگي مي كنم......در كدام كشور زندگي مي كنم...
نوع برخورد ها آشناست...اما نه آشنايي از جنس اين سرزمين...اين برخورد ها و برخوردهاي مشابه را شنيده ام...خوانده ام در موردشان...بعضي هايشان را ديده ام...يا در فيلم ها...يا در تصاوير واقعي پخش شده از رسانه به ظاهر ملي...
طالبان...آري...طالبان...رفتارهاي اين چنيني با درجه هاي كمتر يا بيشتر را از طالبان ديده ام...خوانده ام...شنيده ام...
از خودم مي پرسم مگر من در ايران زندگي نمي كردم...طالبان روزگاري در افغانستان حكم راني مي كرد...اينجا ايران است...افغانستان كه نيست...
با خودم مي گويم نكند طالبان به ايران حمله كرده و ايران را فتح كرده...
اما كمي بيشتر كه فكر مي كنم...يادم مي آيد كه نزديك به سه سال قبل...گروهي روي كار آمدند به نام اصول گرايان...اين گروه كه آمده بودند ضعف هاي اقتصادي _وجود نداشته_ دولت پيشين را از بين ببرند...به يكباره رنگ عوض كردند...و از درونشان چهره اي واپس گرا و تقريباً مي توان گفت طالباني بيرون آمد...كه به جاي بهبود وضع اقتصادي به ايجاد تنش هاي بين المللي پرداختند...وجهه بين المللي ايران را كه در زمان دولت پيشين تازه رنگ خوبي به خود گرفته بود كاملاً مخدوش كردند...وضع اقتصادي و معيشتي مردم بهتر كه نشد، بدتر هم شد...و دست آخر هم به سركوب آزادي ها و حقوق شخصي ملت روي آوردند...
آري...اين است منش اصول گرايي...و اين است اصولگرايي طالباني...و اين است ذات اصول گرايي...

يكشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۷
Sunday,18 May 2008
از اون روزايي بود كه آخرش آدم مي گه روز زياد جالبي نبود...
كار خاصي انجام ندادم...نزديك ظهر يا بهتر بگم سر ظهر رفتم دانشگاه پي گرفتن يه امضا...اما حضرتي كه بايد برگه من رو امضا مي فرمودن تشريف نياورده بودن...
عصر هم كه به بطالت و چرخيدن الكي با ماشين با يه عده از بچه ها گذشت...
كه اين تيكه آخر...يعني چرخيدن الكي با بچه ها...الآن فكرش داره اذيتم مي كنه...

پ.ن:بالاخره Pale Tune  هم به روز شد...
به اين اميد كه منظم تر به روز به شه...
شنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۷
Saturday,17 May 2008
نزديك به يك سال وخورده اي پيش...يا همين حدودا...با يكي از بچه هاي وبلاگ نويس...يه كاري رو شروع كرديم...يه وبلاگ در مورد موسيقي...
بعد ها قرار شد اين وبلاگ رو كمي رسمي تر كنيم...و مستقل بشيم...
تمام مقدمات مستقل شدن رو فراهم كرديم...اما بنا به دلايلي پروژه تقريباً 6 ماه متوقف شد...دوباره پروژه رو با طراحي يه قالب از سر گرفتيم...اما بنا به دلايل فني دوباره پروژه متوقف شد...
تا ديروز...
ديروز بعد از مدت ها دوباره بحث پروژه پيش كشيده شد...و اينكه اين بار با يه سيستم ديگه شروع كنيم كه زياد زمان نگيره پروسه طراحي و پياده سازي...كه تقريباً تصميماتي هم گرفته شد...و قرار شد به زودي كار شروع بشه...و كمتر از چند هفته يا شايدم خيلي زودتر پرده برداري بشه...

جمعه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۷
Friday,16 May 2008
چند وقت پيش فيلم Persepolis رو ديدم...
Persepolis...
مي خواستم در موردش مطلب بنويسم...اما...يا نشد...يا پشت گوش انداختم...
حالا هم قصد چنين كاري رو ندارم...
در مورد اين فيلم مطلب زياد نوشته شده...نقد و بررسي هم شايد زياد شده...
من يه جمله مي گم...خيلي مختصر و مفيد...
اين فيلم...واقعيات رو نشون مي ده...واقعياتي كه درون ايران هست...چه واقعيات ديروز ايران...چه واقعيات امروز ايران... بدون ذره اي بزرگ كردن يا كوچيك كردن مطلبي...
امروز هم از طريق يكي از شبكه ها متوجه شدم كه خانوم «مرجان ساتراپي» (Marjane Satrapi)...نويسنده و كارگردان اين فيلم...عضو هيئت داوري جشنواره فيلم كن هستند...

پنجشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۷
Thursday,15 May 2008
مي خواستم يه چيزي در مورد گشت ارشاد بنويسم...اما به دليل رفتن به دندون پزشكي و درد بعدش...بي خيال شدم...
باشه واسه بعد...
چهارشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۷
Wednesday,14 May 2008
داشتم هيمن جوري توي يه سري سايت و لينك مي چرخيدم...خيلي اتفاقي پام به يه جايي باز شد...كه اي كاش باز نمي شد...

در دهه ي 90 ميلادي جنبش " رپ " توسط چهره هاي موسيقي آغاز شد و علامتشان ستاره داوود شكسته بود
من نمي دونم از كي تا حالا علامت رپرها شده ستاره شكسته داوود...
از ديگر نشانه هاي شيطان پرست ها موسيقي بي ظرافت و خشن Eminem است و يا 5 ضلعي و يا عدد 666 كه به حروف ابجدشان به معني شيطان است و نيز اين حالات موجود در عكس فوق است
از كي تا حالا Eminem نشانه شيطان پرستي شده...اين به كنار...كجاي موسيقي Eminem بي ظرافت و خشنه؟...
همه اينها به كنار...پاراگراف پايين ديگه فشارم رو برد روي هزار...
امّا چرا در پايتخت جمهوري اسلامي ايران بايد چه چنين چيز هايي باشد و فعاليت كند، تا قبل از انقلاب افرادي در ايران و نيز الان در همه جهان كه جزء مسئولان كشورشان بودند عمدتاً شيطان پرست بودند و آن معدود افرادي مثل كندي در آمريكا كه شيطان پرست نبودند به طرز عجيبي ترور شدند؟ اما با وجود انقلاب اسلامي حداقل در سر سياست ايران مشاهده نمي شود امّا بچّه مسلمونا چرا يايد چنين تبليغاتي در تهران باشد و ما ساكت بنشينيم.
من نمي دونم اين طرف كيه كه مي خواد ساكت بشينه يا نشينه...
واي به روزي كه يكي از اينها به قدرت برسه...واي به روزي كه همچين طرز فكري به قدرت برسه...
يه سري خز*** هم توي سايدبار بلاگش نوشته بود...و يه شعر در مدح اين يارو خ***...

پ.ن:از بودن حتي نقل قول هاي بالا توي بلاگم احساس بدي بهم دست مي ده...چه برسه به اينكه لينك هم بذارم...
سه شنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۷
Tuesday,13 May 2008
ديروز مي خواستم Illustrator رو نصب كنم...اما به مشكل بر خوردم...بعد از نصب كردن برنامه...براي اكتيو كردن بايد يه كدي رو به يه برنامه مي دادم...و اون برنامه يه كد رو به من مي داد...اما اون فايل كذايي اجرا نمي شد...هر كاري كردم اين فايل رو اجرا كنم نشد كه نشد...اومدم همون فايل رو كه مخصوص Photoshop بود رو اجرا كنم...اما باز هم ارور ...
جالب اينجاست كه يك ماه پيش...Photoshop رو نصب كرده بودم...و اون فايل هم اجرا مي شد بدون مشكل...
گفتم شايد مشكل از ويندوز باشه...ويندوز رو عوض كردم...كلي برنامه نصب كردم...تا رسيدم به Illustrator و Photoshop...
چشمتون روز بد نبينه...باز هم اون فايل هاي كذايي اجرا نشدن...و اين يعني 4 الي 5 ساعت وقتي كه براي تعويض ويندوز و نصب كلي برنامه صرف كردم...و سر و كله زدن با يه سري برنامه كه بد قلقي مي كردن براي نصب شدن دوباره شون...همه بي نيتجه aشد...
اين پيش زمينه باشه...تا بعداً باقي ماجرا رو هم بنويسم...
دوشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۷
Monday,12 May 2008
ايراني بودن يعني...به زن و دختر ايراني توي خيابون گير مي دن...هيچي نگيم...با زن و دختر ايراني به بدترين شكل ممكن برخورد بشه...چيزي نگيم...آزادي زن ها و دختر ها در خيلي جهت ها صلب بشه...اما چيزي نگيم...
ايراني بودن يعني...تو خيابون راه بري...يه جوجه بسيجي كه يه كلت توي جيبشه...و سنش از 17 هم تجاوز نمي كنه...بياد و هر چي دلش مي خواد بهت بگه...چون از ريختت خوشش نيومده...و هيچي نگي...
ايراني بودن يعني...قبل از انتخابات بيان و يه سري رد صلاحيت هاي جهت دار انجام بدن...اما صداي كسي در نياد...
ايراني بودن يعني...بعد از انتخابات ببيني كسي كه كمترين احتمال پيروزي رو داشته...نفر اول بشه...اما هيچ كسي دنبال چراش نره...
ايراني بودن يعني...كلي تقلب توي انتخابات بشه...اونم به صورت آشكار...اما كسي چيزي نگه...
ايراني بودن يعني...تورم N درصدر N درصد افزايش پيدا كنه...اما كسي صداش در نياد...
ايراني بودن يعني...دانشجو رو بگيرن ببرن...بعد از يه مدت به خونواده ش بگن بيا جنازه بچه ت رو تحويل بگير...و وقتي خونواده مي ره...ببينه يه قبر بهش نشون مي دن...و كسي چيزي نگه...
ايراني بودن يعني...توهين به شعور و فهمت بشه...اما ساكت بشيني...انگار هيچ اتفاقي نيفتاده...
ايراني بودن يعني...اساسي ترين و اصلي ترين حقوقت رو به اسم دين و مذهب ازت بگيرن...اما بازم چيزي نگي...
ايراني بودن يعني...به اسم دين و مذهب سوارت بشن...سواري بدي و آخ هم نگي...

ايراني بودن يعني...بي بخار بودن...بي اراده بودن...تو سري خور بودن...خواب بودن...
ايراني بودن يعني...

خجالت مي كشم از ايراني بودنم...

پ.ن:رئيس جمهور لبنان گويا يه سري كار ها رو انجام داده...و يه سري رو هم مد نظر داشته انجام بده...كه اين كارها به مذاق ملت لبنان خوش نيومده...دست به اعتراض زدن...
عرب رو ببين چي كار مي كنه...بعد ايراني رو ببين...



يكشنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۷
Sunday,11 May 2008
يه چند روزي باز از اتاقم دور بودم...به اينترنت هم دسترسي درست و حسابي نداشتم...نِت خونم هم پايين اومده بود...
با چند تا از دوستاي قديمي و جديد ديدارهايي داشتم...
بعد از يك سال و اندي بي خبري از «آ...»...همسايه و هم بازي و دوست دوران كودكي و نوجواني و...يه قرار گذاشتيم و همديگه رو ديديم...
به گفته خودش من تغيير نكرده بودم...فقط لاغرتر و تكيده شده بودم...
جمعه هم با يه سري از بچه هاي ام تي (MovableType)  يه روز به ياد موندني رو سپري كرديم...

يه چند تايي كتاب گرفتم...هر چند يه سري كتاب رو مي خواستم بگيرم كه به دليل فضاي مز*** و بيش از حد شلوغ نمايشگاه نشد...