April 2008 Archives
دوشنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۸۷
Monday,28 April 2008
چند روزيه حالم زياد جالب نيست...
خودم رو يه جورايي تو اتاقم حبس كردم...
غدام شده دلستر...روزي يكي يا دو تا دلتسر مي خورم...
شب تا صبح پاي سيستم يه جورايي وقت مي كشم...
فيلم مي بينم...

شنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۸۷
Saturday,26 April 2008
ديروز فيلم Gloomy Sunday رو ديدم...
Gloomy Sunday...
زماني كه فيلم توي اون اتفاق مي افته...بر مي گرده به جنگ جهاني...بوداپست...يه رستوران...يه آهنگ...و يه...
فيلم زيبايي بود...داستان فيلم براي من فوق العاده زيبا بود...مخصوصاً كه اين داستان به يه آهنگ گره خورده بود...اونم نه هر آهنگي...آهنگي كه با يه پيانو نواخته مي شد...
داستان فيلم و ساز رويايي و آهنگي كه نواخته مي شد به اندازه كافي من رو داغون كرد...چند تا ديالوگ...و ترانه اي كه دست آخر براي اون آهنگ سروده شد هم مزيد بر علت شد...
اين فيلم...توي يه جمعه...اونم نه هر جمعه اي...جمعه اي كه من به اون لقب جمعه سياه رو دادم...من رو داغون كرد...

ب.ر.ن:...يه هم...
چهارشنبه ۴ ارديبهشت ۱۳۸۷
Wednesday,23 April 2008
در راستاي پست قبل...يه آهنگ هست...كه خيلي خوشم مياد ازش...
هم در راستاي پست قبل...هم اينكه از بعضي از تيكه هاي ترانه و به صورت جدا هم خوشم مياد...
 
فراريم
فراريم
فراري از لباس سبز
فراري از چكمه سفيد
فراري از حصار و مرز
فراريم
فراريم
فراري از نفرت و جنگ
فراري از اون ... تير و كلاه خود و تفنگ
فراري از اسم شبُ ترس نگهبانُ فريب
فراري از مارش رژه شلوارايي با شيش تا جيب
دوست ندارم پا بكوبم مقابل ستاره ها
اين پادگان جهنمه خسته ام از دوباره ها

سيم خاردار منُ از فرار نمي ترسونه
تير اخطار منُ از فرار نمي ترسونه

نمي خوام رژه برم با يه تفنگ كوله به پشت
يا بدونم كه دشمنُ با چند تا گوله مي شه كشت
امشب شب فرارمه تو كه نگهبان شبي
نترسونم از غضب يه مشت ستاره حلبي
منُ بزن نشون بده يه سرباز نمونه اي
اسم شبُ ازم نپرس تو ناجي شبونه اي
منُ بزن منُ بزن كه مرگ من نجاتمه
گاهي يه مرگ با شكوه به زندگي مقدمه

سيم خاردار منُ از فرار نمي ترسونه
تير اخطار منُ از فرار نمي ترسونه


پ.ن:به زودي آهنگ رو توي PaleTune قرار مي دم...
سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۸۷
Tuesday,22 April 2008
اين خدمت نا مقدس سربازي هم براي خودش معضلي شده...
هر كي به ما مي رسه مي گه چي كار كردي؟...خدمت رو چي كار كردي؟...
مي گم نمي دونم...تصميم نگرفتم...شايد امريه...شايدم اصلاً نرم...
مي گن امريه كه جور شده پس چرا نري...فرصت به اين خوبي...هر كسي اين فرصت براش پيش نمياد...برو امريه...شايد بعدش هم استخدام شدي همون جا...
اما براي من قابل تصور نيست كه 2 سال رو يه جا بند باشم...به عبارتي مي شه گفت 2 سال رو يه جا زنداني باشم...اونم براي خدمت نامقدس سربازي...در ضمن بابا اين ملت چرا نمي خوان قبول كنن توي اين مملكت براي من چيزي به اسم استخدام در ادارات و سازمان هاي دولتي وجود نداره...دايي گرامي رو بعد از تحقيق گفتن برو و ديگه هم دنبال كار دولتي نباش شما "..." هستي...
بر فرض محال استخدامي هم جور بشه...من هيچ علاقه اي ندارم توي اداره اي كار كنم...اونم اين ادارات...
اصل خدمت كردنه...حالا فرقي نداره...با عنوان سرباز، توي پادگان...يا با رنگ و لعاب امريه و به صورت بيگاري توي ادارات دولتي اونم با حقوقي كه جلوي *** بندازن ورش نمي داره...
من نمي خوام خدمت كنم...به كساني كه خيلي از حقوقم رو ناديده گرفتن...خيلي از حقوقم رو زير پا گذاشتن....
نمي تونم تصور كنم كه كسي به من دستور بده...يه عقده اي *** به من بگه بشينم يا پا شم...به من بگه چي كار كنم يا چي كار نكنم...مثل يه عروسك خيمه شب بازي من رو برقصونن...اونم اين حضرات...

از شعار هايي هم كه در اين مورد داده مي شه حالم به هم مي خوره..."سربازي براي مرد شدن لازمه"..."سربازي آدما رو محكم مي كنه"...
نه علاقه اي دارم مرد بشم...هر چي تا حالا شدم بسه...اگه قراره فراتر بره ترجيح مي دم از طريقي باشه كه خودم با اختيار خودم انتخاب كردم...
خدمت نخواهم كرد...مگر در شرايطي استثنايي...

دوشنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۸۷
Monday,21 April 2008
دلم مي خواد حالا با خيال راحت بشينم بعضي درس ها رو بخونم...
وقتي هيچ بازخواستي در كار نباشه...وقتي براي خودم مي خونم...چون خودم خواستم...به نظرم نتيجه ش بهتره...
استرسي در كار نيست...مسوليتي نيست...تكليفي نيست...امتحاني در كار نيست...نمره اي هم نيست...
مي خوام بشينم از اول...مقاومت و تحليل رو دوره كنم...
بعدش هم با خيال راحت...بشينم فولاد و بتن رو دوباره بخونم...
تو اين بين با ETABS هم يه كم ور برم...


دوشنبه ۲۶ فروردين ۱۳۸۷
Monday,14 April 2008
مدت زياديه بايد در مورد آينده م تصميم بگيرم...آينده اي كه اصلاً علاقه اي بهش ندارم...حداقل در حال حاضر علاقه اي بهش ندارم...
سر در گمم...خودم نمي دونم مي خوام چي كار كنم...مرددم...
حالا...تو اين وضعيت...چندين و چند راه مختلف هم جلوي روم هست...
نمي دونم چي مي خوام...مي خوام چي كار كنم...تصميم گرفتن با اين وضعيت يه خورده به نظرم مشكل مياد...يا به عبارت بهتر...تصميم گرفتن براي انتخاب يه راه تو اين وضعيت معني نداره...
به نظرم بايد هدفي باشه...تا براي رسيدن به اون راهي انتخاب بشه...
اصلاً براي ادامه دادن مردد هستم...حتي براي...
جمعه ۱۶ فروردين ۱۳۸۷
Friday, 4 April 2008
به هیچ عنوان نمی خوام در حال حاضر...هیچ مسولیتی رو بپذیرم...هیچ مسولیتی رو...
آخرین مسولیتی که به گردنم بود...و با توجه به شرایطی که داشت، تا حد زیادی برام عذاب آور شده بود...درسم بود...که تموم شده...تقریباً...
تصمیم داشتم بعد از پایان درسم...یه مدتی بشینم تو خونه...کاری انجام ندم...کاری که مسولیت داشته باشه...و کمی شاید به آرامش برسم...
اما گویا نمی شه...نمی ذارن...
از این به بعد هر مهمونی که بیاد...نوید یه جنگ اعصاب بعد از رفتن رو برای من داره...
آخه من بی کارم...ملت هم بیکارن...