پیک نیک...
08/02/29
دیروز ساعت حدودای 2 بعد از ظهر  «اِ...» زنگ زده...می گه:..." فردا قراره بریم بیرون"...می گم الآن می گی؟!؟!؟...می گه:..."قرار بود بچه ها خبرت کنن و باهات مچ کنن"...می گم کسی به من چیزی نگفته!!...
طرفای ساعت 5 «اَ...» اس ام اس می ده..."فردا می ریم «ج...»...هم نزدیک تره...هم جاده ش بهتره..."...
قرار ساعت 6.30 صبح روز جمعه 10 اسفند 1386...
بعد از جمع شدن حرکت می کنیم به سمت مقصد...همه خواب آلود...صدای موسیقی توی ماشین می پیچه...
تو یکی از شهرهای توی مسیر خریدهای لازم انجام می شه...
بعد از طی مسافتی تازه می فهمیم که مقصد رو جا گذاشتیم...بر می گردیم...
به مقصد که می رسیم...هوا سرد...زمین گِل آلود...
به سمت مقصد دیگه ای حرکت می کنیم...
حدود 30 دقیقه بعد به مقصد جدید می رسیم...وسایل رو از توی ماشین ها پیاده می کنیم...ساعت نزدیک 11 ظهر...
قراره سریعتر نهار آماده بشه...تازه می فهمیم که یکی دو تا از مواد لازمه آماده شدن نهار رو توی مقصد قبلی جا گذاشتیم...
نهاری به قول یکی از بچه ها تقریباً به سبک انسان های اولیه و نیمه پخته و نیمه خام می خوریم...
بعد از نهار پیشنهاد انداختن چند تا عکس...
«اَ...» از یه درخت بالا می ره و با بالا رفتن از درخت ایده جالبی برای عکس های بعدی می ده...
بعد از کلی بالا پایین رفتن و آویزون شدن و تو سر و کله هم زدن...بالاخره رضایت به نشستن یه گوشه می دن...
از جمعیت جدا می شم...می رم یه طرف...«اِ...» هم میاد...روی تپه مقابل رو نشون می ده...دختر و پسری...شاید هم زن و مردی...بالای تپه...دور از چشم بقیه...همدیگه رو ... و سرهاشون به هم نزدیک می شه...شاید اون ها تو فضایی بودن که فکر می کردن کسی اون ها رو نمی بینه...بعد از چند لحظه از نظر ها ناپدید می شن...
یه حس...
دیگه غروب نزدیک شده بود...غروب جمعه...
خسته و ... ...جاده رو با یه حس غریب و شاید آشنا و شاید گنگ و شاید کمی کم رنگ..._مثل چیزی که از عمق میاد...از گذشته..._با صدای موسیقی و سرعت طی می کنیم...فقط به پدال فشار می دادم...


ب.ر.ن1:...روز جالبی نبود...
ب.ر.ن2:...دکمه شماره 3 گوشی گم شد...الآن گوشی شماره 3 نداره...
ب.ر.ن:...یه مدته نوشتنم میاد اما نمیاد...
موضوع: