Recently in روزانه Category

10/08/03
می گذره...بیخود دنبال بد و خوبش نباشید...واسه کسی که بیرون این گوده فرقی نمی کنه...
اوضاع روحی تعریف چندانی نداره...نسبت به روزای قبل کمی بهتره...اونم به این خاطر که شاید راهی برای خارج شدن از اون محیط ممکنه پیدا بشه...اونم با صرف هزینه...البته هزینه اش در حال حاضر زیاد برام مهم نیست...مهم اینه که من از اون محیط لعنتی خارج بشم...به هر قیمتی شاید...
امیدوارم در این مورد تو روزای آینده خبرای خوبی بشنوم...
10/07/29
تعطیلات و مسافرت هم افاقه ای نکرد...اوضاع و احوال من خرابتر از این حرفا بود...هر روز بدتر شد...داره بدترم می شه...
نمی دونم چه طوری می خوام ادامه بدم...حرف یه روز و دو روز نیست...بیشتر از یک سال...
رسماً اعلام می کنم در حال حاضر اصلاً کشش ش رو ندارم...
بی حوصله و مضطرب و مشوش و عصبی م...
با این اوضاع و احوال احتمال هر گونه حرکت احمقانه و از پیش تعیین نشده از سمت من زیاده...که این حرکات توی اون فضا و محیط پیامد خوبی برام نداره...


پ.ن: هر چه قدر فکر کردم عنوانش رو چی بذارم، نتونستم عنوان مناسبی پیدا کنم که...
10/07/22
خب تعطیلات جور شد...
به مدت یک هفته از اون فضای مذ(ز)خرف دورم...باز جای شکرش باقیه...
دیگه خستگی داشت نمود پیدا می کرد...
یه مسافرت ترتیب داده شده...ببینم مسافرت چه طوری پیش می ره...
10/07/16
این روزا همچین یه نمه زیادی ذهنم شلوغه...خالی اما شلوغ...البته همچینه همچینم خالی نیست...به عبارت بهتر تمرکز ندارم...
اگه جور بشه آخر هفته یه تعطیلات برای خودم راه بندازم خوبه...ببینم چی پیش میاد...

10/06/21
چند وقتی هست که می خوام طرح یه میز و یه کتابخونه رو برای اتاقم بدم...«چند وقت» رو اگه بخوام دقیق تشریح کنم...نزدیک به یک سال می شه...
یه بار یه طرح دادم...اما خب بی خیالش شدم...
حالا چند روزیه دوباره به فکر افتادم...و این دفعه جدی تر از قبل...
یه سری مشکلات این وسط وجود داره...اول از همه متراژ پایین اتاق و نقشه یه جورایی ناجور اتاقه...مشکل بعدی وجود یک بخاری در فصل سرماست، که متاسفانه جای لوله بخاری اصلاً جالب نیست...و به عبارت بهتر جای این لوله یه جاییه که دقیقاً گند می زنه به همه کاسه کوزه های من برای طرح هایی که مد نظرم دارم...
مشکل بعدی وسایلی هست که قراره توی این اتاق قرار بگیره...در آینده به احتمال فراوان یکی دو تا وسیله به این اتاق اضافه می شه...که محل قرار گیریشون و رنگشون توی طراحی طرح فعلی تاثیر خواهد داشت...
مورد بعدی طرح خود میز و کتابخونه است...طرح های مختلفی هست، و هر کدوم زیبایی ها و مشخصات و فواید خاص خودشون رو دارن...و دوباره به مساله مهم انتخاب از بین این طرح ها می رسم...که کدوم طرح رو انتخاب کنم که بعدها پشیمون نشم...
امیدوارم این دفعه هر چه سریع تر کار رو یه سره کنم و طرح رو بدم و بره پی کارش...


پ.ن: سایتی هست که بشه طرح میز و کتابخونه توش پیدا کرد (قاعدتاً همچین سایتی هست اما اینجانب دنبال هلو برای رفتن در گلو می گردم...و اینکه هلوشم هسته جدا باشه لطفاً...)...برای نمونه و الهام گرفتن...یا لینک کاتالوگ...
10/06/18
از سر ظهر تصمیم داشتم که امشب تا دیروقت بیدار بمونم...بازی آخر شب رو ببینم...تصمیمم این بود که تا آخر بازی رو بشینم ببینم...یعنی حدودای ساعت 1...
اما حالا که 10 دقیقه به بازی مونده احساس خستگی و بدتر از اون خواب اومده سراغم...و بدتر از همه اینا فکر اینکه اگه حتی بخوام به ضرب نسکافه هم خودم رو بیدار نگه دارم، فردا صبح به خودم هزاران بد و بیراه خواهم گفت که چرا دیشب مثل آدم زود نخوابیدم...حالا بین دیدن بازی و خوابیدن، سر دو راهی موندم...

پ.ن: به احتمال فراوان خواهیم خسبید...
ب.ر.ن:قصد نوشتن مطلب دیگه ای رو داشتم...اما خستگی این اجازه رو نداد...اگه حس اون نوشته موند...شاید نوشته شد...
10/06/13
خیلیا دیروز نوشتن...از دیروز و...
اما من امروز می نویسم...از امروز و...از سالگرد یه واقعه ننگین...
از سالگرد کو*Dت*ای خاموش 23 خرداد 1388...
یک سال گذشت...به همین راحتی...نه به همین راحتی...یک سال به راحتی، فقط توی همین چند واژه این جمله گذشت که «یک سال گذشت...»...وگر نه یک سال به راحتی نگذشت...اما توی همین واژه ها هم راحت نگذشت و نمی گذره...
و چه روز شومی بود روز 23 خرداد 1388...روزی که فقط می شد بُهت و حیرت رو توی نگاه ها دید...روزی که نگاه های خشمگین و در حال انفجار رو می شد دید...روزی که یک موج آروم و ساکت شروع به حرکت کرد...روزی که دیدن حرکت این موج،  تو ویدیو هایی که توی اینترنت می دیدم یه حس عجیب برام ایجاد می کرد...یه دلهره عجیب...روزی که نگاه های مبهوت و خشمگین گروه های کوچک، مثل جویبارهایی که رودخونه می شن و بعد به دریا می ریزن، تبدیل به سیل بزرگ شد...
و چه کسایی که امروز دیگه نیستن...

به یادشون یک ...! سکوت می کنم...
10/06/06
بعد از مدت زیادی بالا و پایین کردن بالاخره دو تا اسم از بین چندین و چند اسم رو به عنوان کاندید برای Domain یه سایت انتخاب کردم...حالا باید یکی از این دو تا رو انتخاب کنم...می ترسم یکی رو انتخاب و ثبت کنم، بعد پشیمون بشم...
بعد از انتخاب این Domain باید برم سراغ بعدی...
حالا بعد از ثبت، این دفعه یه پروژه هم سر طراحی و آماده کردن سایت ها دارم...


پ.ن:برنامه هایی دارم براشون...
پ.ن:این نوشته هم برای نوشتن بود...که بنویسم...و شاید بتونم مثل گذشته های دور بنویسم...و عادت کنم هر روز بنویسم...
10/06/03
داشتم توی هاردم می چرخیدم...بعد یادم افتاد پارسال اوایل اردیبهشت توی رامسر یه سری عکس انداخته بودم که قرار بود ادیت کنم و برای کسانی که توی عکس ها بودن بفرستم...
داشتم لابلای فولدر ها می چرخیدم که فولدر مربوطه رو پیدا کردم...همین جور که داشتم عکس ها رو ادیت می کردم و جلو می رفتم به یه عکس بر خوردم، که بعد از پیاده شدن از تله کابین رامسر توی یه محیط جنگلی انداخته بودم...
این همون عکسه...

Great Obeisance...
10/05/28

هفته پیش کتاب «قلعه دیجیتالی»* (Digital Fortress) نوشته «دن براون» (Dan Brown) رو تموم کردم...
قبلاً «شیاطین و فرشتگان» (Angels & Demons)، «کد داوینچی» (The Da Vinci Code) و «نقطه فريب» (Deception Point) رو از همین نویسنده خونده بودم...مثل چند کتاب قبلی، این کتاب هم داستان جالب و جذابی داشت...

Digital Fortress

نکته ای که توی این کتاب و کتاب های «کد داوینچی» و «شیاطین و فرشتگان» مشترک بود، وجود یک قاتل استخدام شده در داستان بود، که تقریباً در هر سه کتاب خصوصیات قاتل ها شبیه به هم بود و رفتارهایی هم که از اونا سر می زد و اتفاقاتی که برای اون ها می افتاد، خیلی شبیه و یا حتی یکسان بود...یا حداقل تصویری که از این قاتل ها در ذهن من مجسم می شد خیلی شبیه به هم بود...شخصیت هایی سرد و شاید بی روح، با قوای بدنی بسیار زیاد و بسیار حرفه ای در حرفه خود...و نکته جالب توجه، سرنوشت یکسان هر سه قاتل اجیر شده، در سه کتاب بود...

نکته دیگه ای که به نظرم توی سه کتاب مشابه هست، شخصیت های اصلی این سه داستان و خصوصیات این شخصیت ها و شروع ماجرای اون هاست...در کتاب «شیاطین و فرشتگان»، «رابرت لانگدن» (Robert Langdon) با صدای تلفن از خواب بیدار می شه...در کتاب «کد داوینچی» باز هم «رابرت لانگدن» با صدای تلفن از خواب بیدار می شه...در کتاب «قلعه دیجیتالی»، «سوزان فلچر» (Susan Fletcher) با تلفنِ «دیوید بِکِر» (David Becker) از خواب می پره...و در هر سه داستان تلفن ها شخصیت اصلی داستان را برای انجام کاری و یا ماموریتی احضار می کنن و در واقع این احضار ورود شخصیت ها به درون ماجرا و شروع حوادث بعدیه...

و نکته بعدی شخصیت مرد داستانه...در هر سه کتاب، شخصیت اصلی مرد، یک استاد دانشگاهه...که کم و بیش شخصیت هایی شبیه به هم دارن...

نمی دونم وجود این شخصیت های یکسان و شاید یک شروع یکسان در ابتدای این سه کتاب ، رو می تونم امتیازی منفی برای نویسنده و کتاب های اون به حساب بیارم یا نه...اما حتی اگه بخوام این مورد رو یک امتیاز منفی در نظر بگیرم، باز هم نگرشم نسبت به این نویسنده و کتاب ها و شیوه نگارش و قوه تخیل و داستان نویسی اون تغییری نمی کنه...
با این حال...همچنان «دن براون» رو یه نویسنده فوق العاده می دونم با طرز فکری عجیب و قوه تخیلی قوی...به نظرم کسی که بتونه همچین داستان هایی رو خلق کنه...اونم با این جزییات، معمولی نیست...

در آخر هم بگم...با همه مسایلی که بالا گفتم...اگر «دن براون» کتابی بنویسه که بدونم باز هم شخصیت هایی شبیه به شخصیت های داستان های قبلیش داره، و یا حتی اگه بدونم داستانش هم شبیه به داستان های قبلیشه...بازم اون کتاب رو می گیرم و می خونم...


پ.ن:به زودی کتاب «نماد گمشده» (The Lost Symbol) رو شروع می کنم...

دژ دیجیتالی قلعه دیجیتالی
*:عنوان این کتاب، توسط «نشر زهره»، به «دژ دیجیتالی» هم ترجمه شده...و ترجمه عنوان به «قلعه دیجیتالی»، توسط انتشارات «نگارینه» صورت گرفته...