سه شنبه ۹ تير ۱۳۸۸
Tuesday,30 June 2009
یادمه دوران دبیرستان، توی کتابای ادبیات یکی دو تا شعر از «نیما» و «اخوان» بود...همیشه از شعرای «اخوان» خوشم میومد...یه جوری بود...حماسی بود...یه جور خاصی بود...
از شعرای «نیما»، یه شعر یادمه که تو یکی از کتابای ادبیات دبیرستان بود...شعر «داروگ»...اون موقع، نه از این شعر خوشم اومد...نه تونستم شعر رو درک کنم...و نه شاید ارتباطی برقرار کنم...
اما امروز...
امروز...این شعر رو خوب می فهمم...خوب درکش می کنم...از این شعر خوشم اومد امروز...درکش می کنم شاید...

خشك آمد كشتگاه من
در جوار كشت همسايه
گر چه ميگويند:"مي گريند روي ساحل نزديك
سوگواران در ميان سوگواران
قاصد روزان ابري، داروگ، كي ميرسد باران؟
بر بساطي كه بساطي نيست
در درون كومه هاي تاريك من كه ذره اي با آن نشاطي نيست
و جدار دنده هاي ني به ديوار اتاقم دارد از خشكيش ميتركد
ـ چون دل ياران كه در هجران ياران ـ
قاصد روزان ابري، داروگ، كي ميرسد باران؟


پ.ن: قاصد روزهای ابری، داروگ، کی می رسد باران؟...

يكشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
Sunday,21 June 2009
Shame On...
شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
Saturday,20 June 2009

این روزا شاید حرف برای گفتن زیاده...اما یه چیزی نمی ذاره گفته بشه...شاید اون چیز، نا و رمق باشه...که رمقی نمونده که بخوام بگم...

چند روزیه سوزنم روی آلبوم «جمعه» از «فرهاد» گیر کرده...یه جورایی با حال و هوای این روزا شاید سازگاره...ترانه هاش شاید برای این روزا گفته شده...آهنگ هاش شاید برای این روزا ساخته شده...

دو روز پیش بود، یهو یه آهنگ از «شهیار قتبری» اومد تو ذهنم...تا اینکه امروز اتفاقی اینجا متن اون آهنگ رو دیدم...حالا سوزنم روی این آهنگ گیر کرده...


LaLa La La
پ.ن: این آهنگ رو گوش می دم، شاید بزدلی رو کنار بذارم...
دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۸
Monday,15 June 2009
برای مرگ انسانیت...چند دقیقه باید سکوت کرد؟!؟!...یا چند ساعت؟!...یا چند سال؟!؟!؟!...

Old Funny Show

پ.ن: سکوت کنیم یا...
پ.ن: عکاس ناشناس...